روز دوم

پدرم به خانه بازگشت..

خواهرم خانه را جمع کرد و زندگیش را در 4 چمدان خلاصه کرد تا امشب راهی شود به انسوی آبها...

خواهرزاده و دوستانش را بعد از آخرین امتحان دوره راهنمایی به نیت یک خاطره خوب به ناهار میهمان کردم.

دخترکان شاد و پر انرژی...

گفتند و خندیدند و من به این فکر می کردم که اگر 10 سال دیگر این جمع کنار هم قرار بگیرند چه خواهند گفت.

 

/ 0 نظر / 9 بازدید