یک حرف هایی برای خودم

فیلم قوی سیاه را می دیدم...

وه که چقدر شبیه بود به زندگی کاری من...

فکر می کنم بین اینهمه فیلمی که تو این هفته دیدم این یکی تاثیر خودش را داشت...

چون وقتی تمام شد حس کردم که نیاز دارم یک گور بابای همه به ذهن منفی بافم بگویم و شروع کنم به کار...

این روزها فقط و فقط ترس است که مرا فلج کرده و نمی گذارد حرکت کنم...

ترس از کامل نبودن...

ترس از اینکه کار را به دیگری بدهند...

ترس از اینکه نخواهند مرا...

ترس از اینکه کارم ایراد داشته باشد...

ترس از اینکه پشت سرم حرف بزنند...

ترس از اینکه بگویند نتوانست....

ترس از اینکه.....

و همین ترس ها باعث شد تا در مقابل آدم هایی که صد درجه کمتر و پائینتر بودند احساس شکست کنم...

عصبی باشم ....

استرس داشته باشم ...

و کارها رویهم تلنبار شود...

حالا باید دوباره شروع کنم...

با شجاعت...

مهم نیست اگر کار ایراد داشته باشد چون در کل سطح استاندارد من از خروجی شرکت بالاتر است...

مهم نیست اگر پشت سرم بد بگویند چون منهم به ضعف هایشان واقفم...

مهم نیست کار مرا به دیگری بدهند به شرطی که من تمام و کمال زحمتم را کشیده باشم و از خروجی کار در مرحله خودم راضی باشم ...

مهم نیست اگر بگویند نتوانست چون می دانم که پیش فرضشان این است که نخواستم پس نتوانستم...

اما برایم مهم است که مرا بخواهند...

ولی نباید کاری کنم که این افکار منفی واقعیت پیدا کند..

در حقیقت افکار منفی در ذهن من سکان را بدست گرفته اند و به هر ناکجا اباد می کشانندم ...

مگر نه اینکه این کار برایم جنبه آموزشی داشت پس منهم سعی کنم در راستای هدفم جلو بروم...

اگر می خواهم چیز یاد بگیرم باید به تمام آن " مهم نیست ها" توجه کنم...

بقیه اش هم حساب من است و دل شیدا ...

/ 0 نظر / 12 بازدید