پنجره ها

زندگي براي من مثل يك اتاق است . و ادمها به منزله پنجره هايي هستند كه اين اتاق را از تاريكي در مياورند. مواقعي كه ادم خسته و افسرده است ، پرده هاي كلفت را مي كشد و تو تاريكي خودش كپك ميزنه ! البته همه پنجره ها مناظر خوبي ندارند و بعضي شون را بايد عامدانه بست ، يا بهتر بگم يك كمد بزرگ جلوشون گذاشت ، چون نه تنها هواي تازه وارد اتاقم نمي كنند بلكه بوي گند تعفن را به اتاق ميارند .
منظره اين پنجره ها مثل تلويزيون دايم در حركته و بسته به روابط تو با اون فرد كند ويا تند عوض ميشه !
هر كدوم از ادمهايي كه دوست دارم از زندگيم خارج ميشن ، پنجره شون بسته ميشه و ديگه فقط يك تصوير را نشون ميدن !
با توجه به شخصيت افراد اين پنجره ها ابعاد گوناگوني دارند و به همين ترتيب نوري كه وارد اتاق ميشه كم و زياد داره ! ولي هر كدومشون فقط يك تكه را روشن مي كنند .
به نظر من اون زندگي كامله كه اتاقش پر از نور و پنجره باشه !
و ديروز يك روز خوب بود . پرده يكي از پنجره هاي بزرگ اتاقم كنار رفت و دوباره زندگيم را پر از نور كرد . با اين نور تمام هدفهامو كه تو تاريكي گم شده بود ميتونم پيدا كنم و بايد اعتراف كنم كه من هيچ كاري براي بازكردن دوباره اين پنجره نكردم ، خودش اونقدر نوراني بود كه پرده را پوسوند .!!
خيلي وقتها اين پنجره ها كار خودشون را مي كنند و اتاق را پر از نور مي كنند ولي اين ماييم كه دلمون مي خواد تو تاريكي خودمون بشينيم و چشممون را به نور ببنديم و شايد با يك ميليمتر حركت ، دوباره تو نور قرار بگيريم و دوباره مثل يك گياه قد بكشيم .
اتاق من پنجره هاي كمي داره ولي خوشبختانه همشون بزرگ هستند و پنجره اي نيست كه كمد جلوش گذاشته باشم . پنجره بسته زياد داره ولي همشون رو به يك منظره خوشگل هستند .
ولي پرده كلفت هم زياد داره ! پرده هاييكه منو از ادمها دور مي كنند ! پرده هايي مثل كم رويي ، اجتماعي نبودن ،و....
از همه بيشتر شلوغي داخل اين اتاق ، باعث ميشه كه نتونم جابه حا بشم و خودم را به نور برسونم . باعث ميشه كه نتونم خيلي از پرده ها را كنار بزنم .
مدتي بود كه فكر مي كردم اول بايد اتاق را جمع و جور كنم و بعدش برم سراغ پنجره ها ! ولي اين كاملا اشتباه بود . چون تا نور نباشه ، نمي تونم كاري بكنم . پس در عين حركت به سوي پنجره ها ، بايد اتاقم را هم سرو سامان بدم .!!
اميدوارم يك روزي بشه كه جنس ديوارهاي اين اتاق از شيشه بشه و اونقدر درخشان كه خودش بشه ، يك وسيله انتقال نور به اتاقهاي ديگه ! اينه اون اتاقي كه من ارزوش را دارم !

/ 7 نظر / 3 بازدید
بی صدا

سلام بععضی ها مثل سوراخ کلید می مونند؛گرچه نوری ازشون بیرون نمیاد ولی همیشه درهای بسته با اونا باز میشه.

بعد از سلام چه مي گوييد ؟

چگونه مي توانم ايمانم را به عدالت زندگي از دست بدهم در حالي كه مي دانم روياهاي آنهايي كه سر بر بستري از پر مي گذارند ، زيباتر از روياهاي كساني كه بر روي زمين مي خوابند ، نيست ؟ / سلام دوست عزيز . اميدوارم حالتان خوب باشد . تاخير بعد از سلام چه مي گوييد ؟ را بر سهل انگاري و فراموشي قرار ندهيد . اندكي گرفتارم ... اما باور بفرماييد كه همواره نور و روشنايي دوستي ما در قلب و وجودم مي تابد / ممنونم از حضورتان در بعد از سلام چه مي گوييد ؟ هميشه سلامت باشيد و سرخوش . ارادتمند / پنجره ...پنجره ...خيلي جالب بود ..بايد فكر كنم ...ممنونم از اين نوشته

arash

بابا تعداد کامنتها رو که نگفتم ، * لی اوت* نوشته ها رو ميگم، فاصله ها... کج و کول بود ديگه!!! و اما من دوست ندارم اون اتاقم ديگه شيشه ای بشه ، ميترسم نورش چشممو بزنه ، همين * طلق* تار و توری که داره از سر ما هم زياده (:

NegiN

تشبيهت خيلي قشنگ بود...واقعآ دوستش داشتم ديبا...زندگي و اتاق...آدم و پنجره...نور و حركت...و ...! كلمه كلمه اين نوشته ها بهم انرژي داد...تو هم يه دونه از اون پنجره هايِ پر نورِ امروز من بودي...مرسي

Chiron

عالی بود.

pania

وبلاگ خوبی دارین