ديباي كودك : مامان !! ماهي بخريم ؟
مامان : نه عزيزم ؛ ماهي زود ميميره غصه مي خوري !
ديبا : مامان گل بخريم ؟
مامان : نه جانم چه فايده داره , الان قشنگه مي بري خونه پلاسيده ميشه ! افسردگي مياره !
ديبا : مامان , اينو برام مي خري ؟
مامان : نه عزيز جان اين اسباب بازيا بدرد نمي خوره خراب ميشه ! ناراحت ميشي !
.
.
.
حالا ديبا بزرگ شده و اون مامان اومده تو وجودش خونه كرده .
اين بلوز را بخرم ؟
نه دو ماه ديگه از زمستون بيشتر نمونده , تا سال ديگه هم اگه اين هيكل باشي يا اصلا اين مدلي مد بشه !
( حالا مگه زمستون چند ماهه )




دلم مي خواد عاشق بشم !
اوهوي مواظب باش ! عشق پر از فرذاز و نشيبه اخرشم شكسته ! مي ترسم تو راهم بشكنه !


اين جوريه كه مامان عاقبت انديش ما هيچ وقت معناي لذت لحظه اي را درك نكرد و نفهميد كه لذت زندگي با يك شاخه گل ميارزه به تمام غم پژمرده شدنش !
هيچ وقت يادم نداد كه از اون لحظه استفاده كنم و سعي كنم كمتر نگران ازدست دادن باشم .
اين ترس از دست دادن اومده و تو وجودم لونه كرده !
ترس شكست , ترس تمام شدن , ترس ازدست دادن ....
و همين باعث شد بشم يك ادم محافظه كار كه ريسك نمي كنه و همين باعث ميشه نه تنها در جا بزنه بلكه پسرفت هم داشته باشه !
همه زندگیم شده حساب کتاب ! نه اینکه بد باشه ولی برای جلو رفتن باید شجاع بود و کمتر به عاقبت بد فکر کرد.
اینجوری وقتی هم که با هزار زور و زحمت میری جلو از بس منفی فکر می کنی با مغز می خوری زمین !






/ 3 نظر / 6 بازدید
neda

سلام به ديبای عزيز اميدوارم حالت خوب باشه من باره اول که اين وبلاگو ميخونم واز اين بابت خيلی خوشحالم وبلاگ بسيار شيرينی داری ومن در اين باره بهت تبريک ميگم و اميدوارم هميشه بيشتر از روز قبل موفق باشی

بی بی

من نمی‌دونم چرا اين آبديتت رو نديده بودم. محشر بود ديبا جون. با تمام وجودم درک کردم چی می‌گی.

ي پسر پير ي پدر جوون

:(