يك گلوله كوچك كه براي دل تنگ من خيلي بزرگ بود؛ ته دلم جا خوش كرده بود و با هر نفس بالا و پايين مي رفت . اين گلوله گاهي مي شد بغض و گاهي ميشد دلتنگي .
شنبه رفتم پيشش و با حرفاش اروم اروم اون گلوله را از ته دلم كشيد بيرون .
وقتي تنها شدم تازه فهميدم كه ديگه خبري ازش نيست .
ولي جاي خاليش بدجور مي سوخت .
با هر نفس انگار اتيش به جانم افتاده باشه تمام درونم مي سوخت .
به قول قديميا هنوز داغ بودم و نمي تونستم بفهمم چه بلايي سرم امده .


مستي حضور اون مرد بزرگ نمي ذاشت بفهمم كه چقدر ضعيفم .
سخت ترين قولها را بهش دادم و قسم خوردم كه پا روي دلم مي گذارم تا اين دل سركش زندگيمون را خراب نكنه .
با حرفاش بهم ثابت كرد كه براي يك زندگي مهر و علاقه دو نفر كافي نيست و اين دردي كه چند ماهه باهاش دست در گريبانم براي اينه كه تنها چيزي كه ما داريم يك انس و علاقه محكم و قويه و بر پايه اين حس نمي شه به جنگ تمام دنيا رفت .
بهم گفت دنيا اونقدر قوي هست كه اگر ادامه بدين همين عشق را هم تحت فشارش به نفرت تبديل مي كنه .
و من تمام تلاش خودم را كردم تا با دنيا بجنگم ولي شكست خوردم .
نه تنها دنياي بيرون كه دنياي درونمون هم مشكل ساز بود .
تلاش كرديم ولي به يك زبان مشترك نرسيديم . زبان مشتركي كه ما را در مقابل هجوم فشارهاي بيروني و دروني مستحكم كنه.
ما فقط همديگر را خالصانه دوست داشتيم و غير ازين هيچ نداشتيم ولي تفاوتهاانقدر زياد بود كه نتونستيم باهم يكي بشيم ومقابل شرايط بيروني بايستيم .
بهم گفت براي اينكه عشق را حفظ كنيد بايد جدا بشيد تا دلتون را كينه فرا نگيره .


و حالا دوروز داره مي گذره و اشكم بند نمياد و نمي دونم ايا تاب حضورش را در كنارم بدون اينكه چيزي بينمون باشه دارم يا نه ؟ ديشب توي جمع بوديم و من سخت ترين لحظاتم را گذراندم . خيلي سخته تحمل حضور كسي كه دوستش داري و بهترين لحظات عمرت را با اون ادم داشتي و حالا بايد برات يك اشناي دور باشه . بايد بشه يكي مثل بقيه . دعواها و سوتفاهمها را جلوي چشمت مياري و ميگي بايد خدا را شكر كني كه الان از شدت علاقه نمي توني حضورش را تحمل كني وگرنه اگر ازش متنفر بودي چه مي كردي .

ازم قول گرفت كه جمع را ترك نكنم و ازم قول گرفت كه دوباره اين رابطه را شروع نكنم.
اون لحظه به خاطر تمام بزرگي و احترام و ديني كه نسبت بهش داشتم قول دادم و قسم خوردم ولي حالا در غار تنهايي خودم دارم له مي شم . ميدونم كه اين ماجرا براي هر سه تامون سخته ولي بايد ازش گذشت .
ما دوتا كه اينده مشتركي را از دست دايم و او هم شاهد لحظات سخت دوتا از عزيزانش است .
تو اين دوروز همش با خودم مي گم يعني هيچ اميدي نيست و باز مرور خاطره ها و باز هجوم اشك و مي بينم كه اين اواخر هر قدم كه به سمت هم برميداشتيم هزار قدم ازهم دور مي شديم و بايد يك جا توقف كنيم .


بهار امسال بعد از سالها دلم ازگرماي عشق و مهر پرشد و حالا دوباره بايد با تنهايي و سردي بسازم . بديش اينه كه دقيقا در سالگرد شروعش تمام شد و بهار برام پر از خاطره هاي شيرين يك شروعه كه امسال هرشكوفه و هر باران بهاري و يا حتي باد بهاري منو ياد بهترين لحظات عمرم ميندازه و بهمين خاطره كه دلم نمي خواست بهار بشه .
من تاب تحملش را ندارم .
دو روزه كه اشكهام بند نمياد و نمي خواهم كه جلوشون را بگيرم چون مي دونم بر مرگ عشقم بايد سوگواري كنم .


/ 4 نظر / 6 بازدید
parnian

والا من که نفهميدم چی به چی شد وکی از کی جدا شد و اون سه نفر کی بودن و خلاصه کلی تو هم تو هم نوشتی... ولی بااين حال اميدوارم غم تو دلت زياد نمونه و با اومدن بهار تو هم بهاری بشی. زياد غصه نخور. همه آدما يه جورايی تنهان. چه با هم باشن چه بی هم.

يكي از لينكها

مطمئن باش روزي خواهد آمد كه از اين جدايي خدا رو شكر كني و اون روز ياد كسي بيفت كه اين جدايي براش اتفاق نيافتاده و روزي هزار بار دنبالش ميگرده

كورش بهزاد

رفت و نيامد نو بهار من ؛ نگار من .........

امید

سلام... از اینکه بهم سرزدی ممنونم... امروز صبح ، سرفرصت تمام نوشته های قشنگت رو خوندم. حرفهات از دل براومدن و بر دل می شینن... امیدوارم هرچه زودترخدا به قولی که داده عمل کنه ، پرده های غم کنار برن و نور و روشنایی جدیدی به دلت بتابه. عید ، یعنی بهار طبیعت ، آرزو می کنم دلت همیشه بهاری باشه... عیدت مبارک...