پیرمرد

پیرمرد با کت و شلوار از مد افتاده مشکی و کراوات قرمز چند تا دسته گل توی یک دستش گرفته و لنگ لنگان با عصایش بین ماشین ها حرکت می کند...

یک ساعت گذشته را با زنی گذراندم که شاید هزاران هزار درد و مشکل داشت.

کمی قبل ترش هم حدیث بیماری را شنیدم که از گرانی دارو ها و بی انصافی پزشکان فروپاشیده بود.

همه برایم قابل تحمل بود ولی دیدن پیرمرد در چنان شرایطی را تاب نیاوردم.

گوشه چهار راه نشستم و به تلخی گریستم.

پیرمردان تنها، پاشنه آشیل من هستند.

هر چقدر هم نسبت به گدایان خیابانی و فروشندگان چهار راه بدبین و بی ترحم باشم دیدن پیرمردان در چنین شرایطی داغونم می کند.

جالب است که بچه های خیابان را حتی با کمی خشونت دور می کنم.

زنان جوان و نوزادان همیشه خوابشان برایم فرقی با چراغ قرمز ندارند و بی حسم نسبت به آنها.

ولی پیرمردان حدیثی دیگرند انگار...

به خصوص پیرمردی با این تیپ و قیافه .

حتی اگر عضو باندهای متکدیان باشد و این ظاهر و دک و پز از ترفندهایش باشد ولی تاثیر گذار ترین صحنه دلخراش زندگیم است.

پیرمردی با کت و شلوار مشکی و کراوات سرخ

با عصا و دسته های پژمرده گل سر چهار راه با لبخند بین ماشین ها قدم می زند و من با چشمانی اشک بار به گذشته او فکر می کنم...

نمی دانم این تیپ شخصیتی چه چیز را در من زنده می کند که اینجوری تاثیر گذار است.

تنهاییش ؟

شکستش؟

حقارتی که نحمل می کند؟

نمی دانم ولی تحملش را هم ندارم.

/ 0 نظر / 7 بازدید