اون مستی کم کم داشت از سرم می پريد که يکی يک سطل اب يخ روی سرم خالی کرد .
و اون نهال کوچک را زير پا له کرد .
ولی من تصميم گرفتم رشد کنم و بکوشم .
حتی با يک دل شکسته و يک غرور جريحه دار شده ....
اونقدر ميرم جلو تا به جايی که همين ادمها با حسرت نگاه کنند و افسوس بخورند که چرا ديگر در کنارم نيستند.
و ميدونم که اون دورها چقدر زيباست .
اين راه مثل بيابانيست که پشت يکی از تپه های دوردستش جنگلی مسحور کننده است.
ايندفعه اگر خاری به پايم نشست . کمی می نشينم وبه اطرافم نگاه می کنم .
شايد مثل اين بار غروب کوير اجرت زخم دل ريشم باشد.

ولی باز ميرم جلو تا به اون زيبايی جاودان برسم ..
که راه از رفتن برسد..................

/ 0 نظر / 6 بازدید