يک قصه عجيب !

اينروزها داريم برای اون خونواده عزيزی که تو قلعه حسن خان بودند ؛ دنبال خونه می گرديم که داستان بسيار عجيب غريبيه !
قسمت اولش سر و کله زدن با دلالهای اونجا يا به قول خودشون اژانسهای املاک اونجاست که دربست جوکه !!
خانوم يک خونه دارم عالی و با همه امکانات طبقه همکف و موکت و تازه دستشويی هم داره !
و اينجا بود که من فهميدم وجود دستشويی تو خونه های اونجا يعنی يک خونه لوکس و اگر اين دستشويی کاشی داشته باشه اين خونه در حقيقت خونه مجلل از ما بهترونه که قرار نصيب ما بشه !!!
رفتيم خونه را ببينيم ؛ به طرف زير زمين راهنماييمون ميکنه ! و تازه فهميديم که اينجا به زير زمين ميگن همکف ! و جريان موکتشم ازين قرار بود که اتاقها تمام پست مدرن دکور شده بودند چون کفشون پوشيده از تکه های موکت : ناهمرنگ و نا همجنس بود ! بنفش و ابی و خاکستری و قهوه ای ....
و اونجا بود که من معنی چهلتکه را درک کردم !!
و جالبيش اينجاست که براشون اهميت نداره که مستاجر کيه و چيه و چی کارست !! بهمون گفتند که شما بياين امضا کنيد يک روز ديگه هم صاحبخونه مياد امضا می کنه !!
و قسمت دومش عکس العمل بچه هاست تو اين خونه ها !!
خاله !! ببين پنجره هاش تمام شيشه ايه ! و تنها پنجره خونه ۲۰ متری اونها با نايلون و مقوا پوشيده شده !!
خاله !! افه هم داره !! و پس از تفکر بسيار کاشف به عمل اومد که منظورش اف اف بود !
خاله ! شير ابش تو خونه است !
خاله ! اشپز خونه داره !
خاله ! حموم داره !
خاله وقتی ميريم حموم اب از بالا از تو يک بشقاب مياد !!
و او حتی دوش نديده بود ! اونها حموم ندارند ولی مادرشون هر روز اونها را تو دستشويی با سطل اب ميشوره و هميشه بوی گل ميدن !
خاله ! دراش چه بزرگه ! تازه دستگيره هم داره !
در خونه خودشون را شبها با يک تکه پارچه که از يک سوراخ رد ميکنن! ميبندند !
خلاصه رفتار بچه ها ديشب بهم فهموند کهخيلی چيزا که برای ما عاديه هنوز برای خيلی از ادمها عجيب غريبه و هيجان انگيز !
چه دنيای کوچيکی ! کی فکرشو می کرد که يک جايی همين بغل گوشمون دختر بچه ۱۰ ساله ای باشه که يکی از ارزو هاش اين باشه که وقتی ميره حموم اب از بالا بريزه رو سرش !
دنيای عجيب غريبيه !!

ولی خداييش قلعه حسن خان به نسبت قلعه حسن خانيش خيلی گرونه !
يک خونه ۵۰ متری با يک طراحی عالی به صورتيکه در حمام تو اشپز خونه اپن باز ميشه و در دستشوييی تو حمام ! ۲.۵ ميليون پيش و ماهی ۲۰ تومان اجاره !! بدون پارکينگ و انباری و تلفن !

دعای اين شبهای من !
خدايا به من قدرت گدايی عطا فرما تا بتونم وسيله ای بشم تا ازونها که پول دارند بگيرم و ارزوهای کوچک اين عزيزان را براورده کنم !!

/ 8 نظر / 6 بازدید
سعيد

سلام به سايت من سر بزنيد ، من در مورد تجارت با اينترنت مي نويسم با اين تفاوت كه من به صورت مالتي مديا (با فلش ) آموزش مي دم و هر كسي با هر اطلاعاتي و هر سطحي از زبان مي تونه از اونها استفاده كنه . حالا يه سر بزنيد پشيمون نمي شيد

بي بي شهربانو

ديبا جون، مرسي كه وقت مي‌گذاري و اينها رو مي‌نويسي ولي متاسفانه كو گوش شنوا. به خواب رفته را مي‌شود بيدار كرد ولي خود به خواب زده را نمي‌شود بيدار كرد. اي كاش مي‌شد اين متن تو رو ببرم تو ميدون محسني يا جلوي مجتمع ميلاد نور بزرگ كنم بزنم به ديوار، شايد يكي بفهمه تو اين دنيا چه خبره. ولي مطمئنا بي تفاوت از زير اين تابلو هم رد ميشن. اي داد...

کورش بهزاد

همیشه دوست داشتم به این جور افراد کمک کنم ولی دوتا مشکل بزرگ داشتم اول اینکه اونها رو اطراف خودم ندیدم و دوم اینکه خیلی آدم پول داری نبودم. اما به هر حال من آماده ام از طرف خودم و بعضی های دیگه هر نوع کمکی از دستمون بر میاد انجام بدیم. با من تماس بگیرید.

soli

ای کاش ميتونسم کمک کنم

scoop

متحير از حکمت الهی هستم.

یک زن

دیبا من گاهی از خودم منزجر میشم...با این همه نعمت هنوز در به در اینم که خیلی چیزا تو زندگیم نیست... وای به حالم...خدایا شکرت که همه چیز به من دادی و من همه چیزارو قدر ندونسته رها شون کردم...بازم شکرت...1000000000 بار شکرت...