حمام

حمام

جنگ بود و گازوئیل جیره بندی..

بنابراین ارجحیت با گرم کردن خانه بود و نه حمام...

نتیجه اینکه تو فصل سرد هفته ای یکبار از حمام خانه استفاده می کردیم و یک بار هم به حمام عمومی سر خیابان می رفتیم

حس و حال عجیبی بود 

امروز وقتی طبق عادت هر روز دوش می گرفتم احساس کردم چقدر این حمام صبحگاهی هر روزه برایم عادی شده است و حتی یک جورایی وظیفه 

وقتی یک چیزی وظیفه می شود یعنی لذتی توش نیست

دلم خواست مثل اون موقع ها کمی گوشه حمام بشینم و بقول مادرم خیس بخورم....

یاد انار های خنکی افتادم که توی سربینه حمام می خوردیم...

یاد بخار آب جوشی که مادرم اول کار تمام حمام را با‌ آن میشست ...

ستون نوری که از گردالی سقف توی بخار ها فضایی جادویی را ایجاد می کرد...

در رفتن از زیر دست مادر وقتی با کیسه به جانت میفتاد و اونقدر می سابیدت که برق بیفتی...

حال هر روز صبح با چشمان پر خواب از تخت بلند می شوم و یک راست به حمام می روم ...

تا می خواهم از نوازش اب بر روی پوستم لذت ببرم یادم میفتد که دیرم شده...

سریع شامپو ولیف و ...را سرهم بندی می کنم و می پرم بیرون...

شبها وقتی موهایم را باز می کنم هنوز خیس است یادم میفتد که چقدر دلم می خواست کمی توی حمام پر از بخار می نشستم و خیره تللو نور توی قطرات اب می شدم.

وعده می دهم صبح زودتر بیدار می شوم تا سردل سیری حمام کنم.

/ 2 نظر / 16 بازدید
fafa

منو بردی به سالهای دور ما یزد حموم عمومی می رفتیم و دلاک حموم با کیسه می افتاد به جون من و شامپو رو سرم بود که کیسه رو می کشید و هی چشام می سوخت بعد همون حمومیه خیار رو زرد می خورد و خربزه رو نارس ... دیگه نه خونه مادربزرگم خبری هست و نه اون حموم عمومی رفتنا... یه دوش هولهولکی مونده برای من فقط...

از زندگی

سلام و ارادت جالبه که برخی چیزها رو که قاعدتا هم سن و سال های من باید یادشون باشه شما هم تجربه کرده اید. این خاطرات برام خیلی شیرین بود و نوستالژیک. الان حتی بوی حمامی که همراه مادربزرگم می رفتیم که سرکوچه شان بود رو به خاطر آوردم و اشک توی چشم هام جمع شد ... متشکرم از شما برای این که اینقدر زیبا می نویسید.