امسال اولين ساليه که با تمام وجود دلم نمی خواد عيد بشه و بهار بياد .
باور دارم اومدن بهار عين زجره برام.
دل من به سردی زمستون بيشتر نزديکه تا شور وحال بهاری.
می ترسم از اومدن بهار و از اينکه نتونم خودم را با طراوت و تازگيش وفق بدم.
شايدم سوگواری برای دل مرده و تمام انچه امسال بدست اوردم و از دست دادم بيشتر ازينا طول بکشه .
ولی ديگه قدرت مبارزه ندارم .
از بهار بدم مياد.
مشکل اينه که تو سرما و سکوت زمستون به تعادل رسيدم. دل سرد و يخ زده ام با برف و اسمون کبود همخونی داشت و حالا بهار مياد و من هيچ کاری نمی تونم برای دلم بکنم.
نمی تونم کاری کنم که دلم سبز بشه و شاداب ؛ يعنی امسال زمستون انچنان ريشه اش خشک شد که می دونم حالا حالا ها جون نمی گيره .
اينجوريه که ارزو می کنم کاش بهار هم نميومد تا با شنيدن صدای هر گنجشک اشکم سرازير نمی شد و يا با ديدن هر جوانه سبزی بغض گلوم را نمی گرفت.
بهار هميشه برای من معنی تولد و نو شدن را داشته ولی امسال حتی هيچ انگيزه ای برای
پذيرش حضورش ندارم.

/ 2 نظر / 7 بازدید
neda

سلام اميدوارم حالت خوب باشه بر عکس تو امسال اولين سالی هست که از ته دل ارزو ميکنم که عيد بشه ولی حيف که شرايطش نيست واين عيد برای من از عزا هم بدتره ولی با اين حال اين اولين باريه که دوست دارم زودتر عيد بشه

بی بی

ببين چه بخوای چه نخوای بهار می آد. پس بهتره به جای قنبرک زدن و ماتم گرفتن یه کمی تظاهر به سبز بودن بکنی و بیش از همیشه خودت رو دوست داشته باشی و بری به پیشباز بهاری که در پیشه. در ضمن بهتره بری برای خودت یه کیف خوشگل و کفش همرنگش بخری. لطفاً کیفش چرمی باشه. از اونا که بوی چرم می ده. آخ دلم غش رفت! خب. زود باش دیبا جون فرصت زیادی نمونده ها. بجنب که کار زیاد داریم. سبز باش. سبز. اگه خیلی برات سخت بود با یه سطل رنگ سبز می آم سراغت!