تو اين ساعتهای ساکت نيمه شب دو نفر نشسته اند و دارند با هم حرف ميزنند.
يعنی اميدوارم اينطور باشه !
انچه مهم است که نتيجه صحبتهای امشبشون سرنوشت منو رقم ميزنه !
نميدونم اخرش چی ميشه .
بايد اعتراف کنم که قدرت تصميم گيری ازم سلب شده.
اگر اين دو نفر امشب همديگر را نديده باشند تا هفته ها باز بايد تو اين بلاتکليفی دست و پا بزنم .
و فرار کنم از واقعيت .
اونقدر خودم را به کوچه علی چپ بزنم و يا سرم را با کارهای ديگه گرم کنم که يادم بره که بين زمين و هوا موندم .
و اونوقت دردهای عجيب غريب بياد سراغم و بهم بفهمونه که اگرچه به ظاهر خيلی خوشم ولی اون ته ته همه چی بهم ريخته است.
و من فقط فکر می کنم خوشم و همه چی روبراهه!
امروز چند بار خون دماغ شدم که ناشی از فشار بالا بود.
هر قطره خون به يادم مياورد که من هنرپيشه خوبی نيستم و اونقدر بازيم افتضاحه که حتی جسمم را هم نمی تونم گول بزنم.
ولی نمی دونم چکار بايد کرد چون تو اين ماجرا زندگی يکی ديگه هم در گيره و من نمی تونم تنها براي خودم تصميم بگيرم.
کاش اون دونفر امشب باهم حرف زده باشند و کاش او بتواند تصميم درستی بگيرد و من نيز.

/ 2 نظر / 7 بازدید
بی بی

من اين پستت رو نديده بودم. بابا مواظب خودت باش. تو اگه خودت رو دوست نداشته باشی نبايد از ديگران انتظار داشته باشی که دوستت داشته باشند. در ضمن اين قدر گانگستر بازی در نيار. من نفهميدم چی شده. خوبه فضوليم رو ول کردم ها اگه نه که می‌مردم

بی بی

راستش حال پروژه و استاد راهنما چه طوره؟ تموم شد و شيرينی نمی‌دی؟ يا بيخيال شدی؟