چند وقتيه كه حوصله مهموني ندارم يعني يك جورايي تو هيچ كدوم از گردهمايي هاي فاميل شركت نمي كنم و همين داد خانواده را در اورده و بعد از اعضاي درجه يك مثل مادر و خواهر ديگه هركي بهم ميرسه كلي متلك بارم مي كنه !
و همه مي گن كه اينقدر با دوستها نپر كه هيچ كدوم فاميل نميشن !!
ولي خوب از طرف ديگه دوستي هم اگر هست ؛ مهموني دوستانه اي در كار نيست و من دوستام را يا تو جلسه ها مي بينم يا وسط خيابان و بيشترش با تلفنه كه اين ارتباطها را زنده گذاشته !
خوب راستش من دلم براي خاله و دايي و عمو وعمه ها و زادو رودشون تنگ ميشه ولي اينقدر مجالس و مهموني هاي فاميلي به نظرم احمقانه مياد كه بيشتر از 5 دقيقه توش تاب نميارم !
تمام جمعهاي فاميلي شده بخور بخور و حرفهاي صد تا يك غاز ! خانمها كه بدون استثنا در بهترين حالت ازرژيمهاي لاغري صحبت مي كنند و يا رنگ و مدل مو ! و بدترينش هم غيبته !
اقايون هم كه فوتبال و سياست كشتتشون !
يك جايي خوندم كه نوشته بود اگر سياست مدارها يك صدم وقتي را كه مردم عادي صرف مي كنند تا درباره كارهاي انها صحبت كنند ؛ صرف صحبت درباره مردم مي كردند وضع خيلي بهتر مي شد !
بگذريم ؛ تازگيها هم كه وضع جمعها خيلي بدتر شده اخرين مهموني طوري بود كه اگر كسي با بغل دستيش حرفي داشت كه هيچ و اگر نداشت همينجوري ساكت مي نشست و تقريبا نصف ادمها فقط نظاره گر بودنند !
و از اونجايي كه تمام جوانها يك جورايي از زير مهموني رفتن در ميرن ؛ برنامه موسيقي تعطيله !
يك همچين جمعهايي براي من يكي اصلا جذابيت نداره و تا جايي كه بتونم از زيرش در ميرم و اونجاهايي كه بايد حتما حضور داشته باشم ؛ سرم را با بچه ها يا پذيرايي گرم مي كنم!
از اون طرف جمعاي دوستانه هم كه معمولا غذاييه كه تو رستوراني خورده ميشه و بعد خونه يكي خراب ميشيم . و تازگيها اينهم زياد برام جذاب نبود و از طرف ديگه چون با هول و ولاي اين همراه بود كه واي دير نشه و بعدش اهل خونه از دماغم درنيارن ؛ زياد تمايلي نداشتم !
جالبيش اينجاست كه همون مهمونيهاي بي خير و بركت فاميلي زودتر از 2 نيمه شب تموم نميشه ولي براي مهمونيهاي دوستام من هنوز بايد به صرف چيپس و پفك 4 تا 6 بعد از ظهر برم و دير تر از 11 خونه نباشم !!
و تازه اينها ادمهاييند كه خانواده ام تا جد بزرگشون را تحقيق كردن و با همه شون اشنان !
خلاصه مدتها بود كه فكر مي كردم حتما من يك مشكلي دارم كه اينجوري از جمعها فراريم و كلي از خودم نا اميد بودم تا اينكه با استادم در اين مورد صحبت كردم !
و جالب اين بود كه اونهم از اين وضع شاكي بود و برام توضيح داد كه مشكل از جمعهاست و نه من ! بهم گفت كه وقتي توي يك جمعي بحث و يا كارسازنده اي هرچند كوچك نباشه هيچ انرژي مثبتي توش جريان پيدا نمي كنه و كم كم ادم رغبتي براي حضور در اون جمعها نداره ! و مي گفت وقتي دور هم جمع ميشين و جز چرت و پرت و حرفهاي صدتا يك غاز و متلك چيزي گفته نميشه معلومه كه اون مهموني خسته كننده به نظر مياد !
بعد از اين صحبت من و دوستام تصميم گرفتيم كه يك تغييري به مهمونيها بديم و خوشبختانه تولد يكي از دوستام نزديك بود و بعد از شام به خونه اونها رفتيم و با يك سئوال كه مطرح شد تمام مدت در حالي كه دور هم جمع بوديم كلي صحبت مفيد ردو بدل شد و من با تمام وجود حس كردم كه چقدر بهم خوش مي گذره و از بودن در اونجا چقدر راضيم !
و جالبيش اينجا بود كه حتي روزهاي بعد كه همديگر را مي ديديم با هم از لحظات خوبي كه گذرونده بوديم و حرفها و تجربيات خوب و با ارزشي كه رد وبدل شده بود صحبت مي كرديم !
و اينجا بود كه نت براي هزارمين بار خدا را شكر كردم به خاطر حضور استادي ارزشمند و دوستاني كه با اونها مي تونم لحظه هايي گرانقدر داشته باشم !

/ 4 نظر / 7 بازدید
سوسن

ديبا جونم سلام در مورد مهمانی منم مثل تو فکر می کنم

bibi

قدر اين جمع رو که می گی بدون. يادم باشه يه مطلب در مورد يک مجلس خاله زنکی بنويسم که دلت باز شه!!!!!!! (چشمک)

Sina

اميدوارم هميشه اين دوستيهاتون پايدارو سلامت بمونه .... راستی ميدونی فکر کنم تنها مشکل اين مهمونيا اين بود که موسيقی نداشتن و الا با کله ميرفتی ... (:ی)

کورش بهزاد

به نظر من ( اون جور که از نوشته هاتون استنباط ميکنم ) ميشه يه دليل ديگه هم گفت. تنهايی زاده عشق است. دلا خو کن به تنهايی که از تنها بلا خيزد