مازوخیسم

باز یک عالم حرف های نگفته و فحش های آب نکشیده گوله شده وسط جناق سینه ام...

بعد از این گلوله تلخ ریسمانهایی بیرون آمده که گوشه های لبم را به پایین می کشد و مجبورم می کند دندان ها را بهم فشار دهم.

دو تا بند دیگر بسته شده به جلوی ابرو ها و اخم ها را در هم کشیده...

برای باز شدن تمام این گره ها، توی ماشین که می نشینم با صدای بلند فریاد می زنم.

نه به ریه های حساسم فکر می کنم .

نه به آدم هایی که ممکن است تو ماشین بغلی باشند.

هنوز نفهمیدم چرا خودم را در این وضعیت قرار می دهم....

مازوخیسم شاید...

/ 0 نظر / 14 بازدید