پنجشنبه های بی استاد

پنجشنبه ها مال خود بود...

مال خود خودم...

تمام لذتش هم به کلاس آبرنگ پنجشنبه بعد از ظهر بود...

جلسه اول را خوب یادم هست ولی تاریخش از خاطرم رفته است.

82؟

83؟

به هر حال غروب پنجشنبه هایم عجین شده بود با رنگ و آب و قلمی که نقش می زد...

سال های سال...

یک سالی هست که دور افتاده بودم از آن فضا ...

هر پنجشنبه می گفتم از هفته بعد...

هفته بعدی اما دیگر در کار نیست.

استاد نازنینم همراه برگ های پائیز خزان کرد...

دلتنگش هستم.

به دو تا تابلوی یادگارش نگاه می کنم و لبخندش را به یاد می آورم.

لحظاتی حقیقی را در محضرش داشتم...

نمی دانم فردا تاب رفتن به تالار وحدت را خواهم داشت برای بدرقه اش؟

این پائیز زندگی من چونان درختی است که برگهای ارزشمندش را به دست باد می سپارد...

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
کوروش بهزاد

منظور من داشته ها نیست منظور من رضایتمندی است حتی نه رضایت دادن به داشته ها ، رضایت مندی از داشته ها

کوروش بهزاد

امشب اتفاق خیلی جالبی افتاد. من بعد از اینکه مطلبم رو نوشتم و در وبلاگ قرار دادم ، وبلاگم رو باز کردم و با کمال تعجب دیدم شما لطف کردید و نظر دادید. کاش می شد با مسنجر همین سوالتون رو پاسخ میدادم تا منظورم رو بهتر بگم. به هر حال خیلی جالب بود و خیلی ممنونم از نظراتتون