يک متن قديمی !

يك ادم خوب داشت باهام حرف ميزد و يعني يك جورايي مي خواست بدونه كه ايا اون چيزي كه او درباره جوانها درك كرده درسته يا نه ومنو هم به عنوان شاهد عيني انتخاب كرده بود . بيچاره تازه فكر مي كرد كه من مي تونم كمكي بهش بكنم ،غافل از اينكه تمام مشكلاتي را كه مطرح مي كرد جزو دردهاي من بود .
اون مي گفت بارها سعي كردم كه جوانها را دور هم جمع كنم و يك جمع سالم درست كنم كه هدفي والا داشته باشه ! اول كار خيليا جمع مي شدند و و كار كه شروع مي شد ، يهو بچه ها دونه دونه ميومدند و به بهانه هاي من در اوردي كار را ول مي كردند .اين بيچاره كه تو امريكا تحصيل كرده بود و از ييل دكتري داشت ، مي گفت من دلم براي اينهمه نيرو و استعداد هدر ميره و هر دفعه دوباره سعي مي كردم كه يك جور ديگه جوانها را دور هم جمع كنم وبلز درست جايي كه داشتيم نتيجه مي گرفتيم ، يهو جمع مثل يك بمب از هم مي پاشه ! مي گفت توي جمعهاي تك جنسيتي يك جور و جمعهايي كه دختر و پسر باهم هستند يك جور ديگه مشكل پيش مياد .
مي گفت : مشكل شما اينه كه هيچ وقت به خاطر اون كار و هدفي كه به خاطرش دور هم جمع ميشين ، يك گروه تشكيل نمي دين و فقط دور هم جمع ميشين كه از تنهايي خلاص بشين ! و يا كمي رك تر دوست پسري ، دختري ، چيزي پيدا كنيد و يا يكي براي ازدواج پيدا بشه ! بعد وقتي سرتون به سنگ خورد ، ولش مي كنيد و ميريد پي كارتون و براتون هم مهم نيست كه با جمع شدنتون براي هدفي ، نسبت به اتمام اون كار متعهد ميشيد و خيلي راحت اونو ولش مي كنيد . از جمعي مي گفت كه دور هم جمع شده بودند تا هفتگي به يكي از واحدهاي بهزيستي سر بزنند و با بچه هاي اونجا كار كنند . و پس از يك مدت به خاطر حسادتهاي احمقانه و سو تعبيرهاي اشتباه جمع از هم پاشيده ميشه و همه اون جوانهاي به اصطلاح خوب سايه هم را با تير مي زنند و نميدونند كه چه بلايي بر سر اون روحهاي معصوم تو بهزيستي كه بهشون وابسته شده بودند اوردند .
يك دختر و پسر از هم خوششون مياد و باهم نزديك تر ميشن و مثلما هر كدومشون تو اون جمع خاطرخواههاي ديگه داشتند و پس از علني شدن موضوع ، اين موجودات شروع مي كنند به حرف و حديث كه درست و نادرستشو خدا عالمه و يك كلاغ و چهل كلاغ ! خلاصه جمع از هم مي پاشه !
اون ادم عقيده داشت اگر اين افراد هدفشون براشون مهم بود حتي با تمام اين حرف و حديثه باز هم نسبت به كارشون متعهد بودند و اين ظلم را در حق اون كوچولوها نمي كردند .
مي گفت نسل جوان هر كاري مي كنند براي فرار از تنهاييه و وقتي به منظورشون مي رسند و يكي را پيدا مي كنند ديگه قيد همه چيز را ميزنن !
و مارا با همتاهاي خودمون در كشورهاي ديگه مقايسه كرد و عقيده داشت اونها مسئوليت پذيرتر از مان و اگر كاري را انجام مي دهند فقط به خاطر نفس اون كار است نه نياز هاي شخصي ! و البته اين به نظر من يك مشكل فرهنگيه !



/ 4 نظر / 7 بازدید
chiron

ما عادت داريم که منافع کوتاه مدت و فردی (اکثرا کم ارزش) را به منافع دراز مدت و جمعی (اکثرا ارزشمند) ترجیح بدیم. داشتم فکر می کرد م که اگه روزی به جای آنفلوانزای مرغی آنفلوانزای گاوی در اینجا شایع بشه چه کشتاری می کنه!

راز گل آفتاب گردان

سلام/ خوندم خوب بود اما می خوام به اين نظردهنده بگم ای بابا حرف های خوب خوب بزنيد تروخدا

بي بي

بله ديبا جان، متاسفانه اغلب ما (جوان و پير نداره) از مسئوليت پذيري گريزانيم و متاسفانه اگر هم كسي كاري مي‌كنه اين روحيه غيبت و ايراد گيري و لنگش كن لنگش كن گفتن از كنار گود در ما هست، من خودم هم دقت كه مي‌كنم مي‌بينم گاهي همين كار را مي‌كنم، حتي در مورد اجراي يك موسيقي يا ايفاي نقش يك هنرمند مي‌نشينم و بدون اينكه كارشناس باشم ايراد مي‌گيرم. درمورد كارهاي گروهي هم بله، ما اغلب تك رو هستيم و به علت حساسيت و حسادت و ... روابطمان معمولا وقتي از خطي به مثلث تبديل بشه (دو دوست بشوند سه تا) از هم مي‌پاشه، و حتي در مورد دخترم كه تازه كلاس پنجم دبستانه هم به وفور اين مشكل را ديده ام.

Arash

بله بله بله ، حداقل اقل ( يعنی مينيمم!) من خودم سه چهاربار سعی کردم که برای کار، يه گروه از بچه های خوب - از لحاظ فنی- رو دور هم جمع کنم که نشد، سالهاست تنها کار ميکنم ، جرقه ای زده شده مجددا برای يه کار گروهی ، یه تیم مثلا ، خوشبين نيستم بهش.