11 سپتامبر

چند روزی است که به 11 سپتامبر فکر می کنم.

چرایش را نمی دانم.

حتی در این خصوص همزمانی هایی پیش آمد و به مطالبی در آن مورد برخوردم.

"صبح روز 11 سپتامبر چند نفر برخلاف میلشان در برج های تجارت جهانی بودند.؟

چند نفر انجا به شغلی مشغول بودند که مطابق میلشان نبود و دوست نداشتند و فقط به این دلیل که شغلی مطمئن است و پول کافی در اختیارشان قرار می دهد به آن ادامه می دادند؟"

تصاویر آن روزها جلوی چشمم می آید ...

بعد به این آدم خیلی فکر کردم...

زندگیش را مجسم کردم...

شاید او هر روز از پنجره  طبقه 200 به فضای بیکران روبرو خیره می شد و به روزمرگی هایش فکر می کرده...

شاید او هم از زندگی ماشینیش خسته شده بود.

شاید او هم دلش پرواز می خواست...

شاید او هم وقتی دید که مرگش حتمی است تصمیم گرفته بود تن به بیکران بسپارد و پرواز را تجربه کند...

شاید منهم اگر جای او بودم چنین می کردم.

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
بی بی

دنبال مدلهای چهل تکه می گشتم به نام اشنای دیبای چهل تکه برخوردم. حتما می دانی چه قدر خوشحال شدم. لازم به توصیف نیست که می دانم می دانی. سال های سختی گذشت اما گذشت تو بزرگ شده ای و من پیر. اگر پیام گذاشتنم و این که بدانی بی بی شهربانو برایت پیام گذاشته بتواند در صدی از مقداری که من از دیدن وبلاگت و این که هنوز می نویسی شاد شدم شادت کند باید خیلی از پیامم خوشحال شده باشی. برایت بهترین ها را آرزو دارم