شب زده

ساعت 4 و نیم صبح است.

یک ساعتی می شود که خواب زده شده ام.

شب سرد زمستانی...

امشب از سخت ترین شب های زندگیم است.

شبی که دلم می خواست می توانستم 2 سال از زندگیم را حذف کنم.

شاید همه سال ها را.

شبی که همه چیز را از دست دادم

امید، انگیزه

می دانم که آنان که دوستم دارند تنهایم نخواهند گذاشت ولی در دل تاریک شب سنگینی واقعیت درماندگی و تنهایی توانم را گرفته است.

استیصال

من تاب نمی آورم ...

تاوان سنگینی می دهم به خاطر دل بستگی های بی نتیجه...

کاش می شد بخوابم.

/ 3 نظر / 14 بازدید
سمیرا

هنوز هم بوی خاک را دوست دارم ... و هنوز هم دلم کودکی است عاشق بازی با خاک نگران نباش ... حال دلم خوب است ... فقط گاهی بهانه ی خاطراتی را میگیرد که با دستانم خاکشان میکنم... زیر انبوهی از گریه ... گریه هایی که بویشان را دوست ندارم ... عزیزم توکلت به خدا باشه...[گل][گل][گل]

mohammad

گل های آفتابگردان، در روزهای ابری بلاتکلیفند ...

سلام عزیزم

سلام این وبلاگ واسه شما است خیلی جالبه من که خوشم اومد بیا یه کاری بکنیم وبلاگت را بیار توی سایت من ثبت کن تا ادرست را داشته باشم هر روز بهت سر بزنم منتظرتم