خاله و خواهر زاده

یک پنجشنبه بارانی اواخر پاییز بود.

دوم دبیرستان بودم.

توی آن غروب سرد کلاس زبانم که تعطیل شد، خاله ام منتظرم بود.

کوچکترین خاله که 16 سال از من بزرگتر بود و ازدواج نکرده بود.

باهم رفتیم خرید، بستنی خوردیم و رفتیم خانه.

و به همین سادگی یکی از زیباترین خاطراتم رقم خورد.

این اتفاق هیچ وقت پیش نیامده بود و هیچ وقت دیگر هم تکرار نشد.

چندسال بعد خاله جان به ینگه دنیا رفت و در 40 سالگی ازدواج خوبی داشت و زندگی شادی دارد.

اما...

همیشه فکر می کردم آن پنجشنبه پائیزی چه شده بود که زمانش را با من گذراند؟

چند شب پیش متوجه شدم خودم هم گاهی اوقات وقتم را با خواهر زاده 13 ساله ام می گذرانم تا شادابی و نشاط او روحم را تازه کند.

حضورش و شیطنت های زیرکانه اش ، مرا از پیچیدگی های کار و زندگی روزمره بیرون می کشد.

و مهم تر از همه با او از ته دل می خندم.

حیف که او هم به زودی به ینگه دنیا می رود.

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
پرواز

واااااااااااااااااااي شما چخــــــــــد با كلاسين! خالتينااااا و خواهر زادتيناااااا هي ميرن ينگه ي دنيا! ما فك و فاميلامون فقط ميرن دِهات[خجالت][پلک]