دیبای چهلتکه

دلم مي خواد يك خونه كوچولو داشته باشم با يك حياط با صفا ته يك كوچه بن بست ساكت .
خونه اي كه پنجره اتاق خوابش رو به حياط باز بشه و شبها نور مهتاب روشنش كنه .
خونه اي كه يك درخ بيد مجنون جلوي پنجره اشپزخونه اش داشته باشه .
خونه اي كه كوچيك باشه ولي دلم توش گرم باشه .
خونه اي كه توش عشق باشه .
خونه اي كه صبح ها وقتي چشمم را باز مي كنم نگاهم به صورت كسي بيفته كه دوستش دارم .
و همين بهم انرژي بده كه از جام بلند شم و براش صبحانه اماده كنم.
و وقتي بيدار ميشه و صبحانه مي خوريم باهم حرف بزنيم و از كارا و برنامه هاي روزمون بگيم .
وقتي ميره سركار با دلي كه پر از عشقه به كاراي خودم مي رسم . نقاشي مي كنم و كارايي كه بايد تحويل بدم انجام مي دم .
يك روزايي هم ميرم خريد . خريد مايحتاج خونه به جز گوشت . چون اونوقت يكي بايد بياد و منو از وسط قصابي جمع كنه .
ازينكه ميرم تو قالب زنهايي كه به خونه زندگيشون ميرسند هيچ حس بدي ندارم گرچه زماني فكر مي كردم احمقانه است كه ادم خودش را درگير كار خونه كنه .
از اينكه تو سبزي فروشي بگردم و دونه دونه چيزايي را كه مي خوام سوا كنم لذت مي برم .
وقتي ميام خونه با دقت همه چيز را مرتب مي كنم.
كتاب مي خونم و يا ميرم سر يك كار كوچيك پاره وقت .
اشپزي كه مي كنم از لحظه لحظه زندگيم لذت مي برم . از اينكه كاري كه قبلا چشم نداشتم ببينم برام اينهمه لذت بخش شده غرق تعجب ميشم ولي مي دونم همه اينها به خاطر دلگرمي ايه كه عشق به زندگيم مي ده .
شستشو خياطي و جارو و نظافت خونه همه كارهاييه كه با تمام وجود ازشون لذت مي برم چون ديگه به نظرم كاري بي معني و احمقانه نيستند .
پشت هركدوم يك هدف بزرگ وجود داره .
تامين اسايش او .
و ايجاد محيطي گرم براي حضور خسته اش.
ولي از خودم و كارهام غافل نمي شم .
تحصيل و مطالعه ‏؛ هنر و ورزش ؛ يك كار اقتصادي كوچيك و خلاصه تمام اون چيزايي كه باعث بشه رشد كنم و برم جلو .
باعث بشه تا به خودم ببالم و اعتماد به نفس كافي داشته باشم براي پرورش كودكي كه در اين جهان به يادگار خواهد ماند.
عصر كه ميشه دوباره باهميم .
كمي تفريح كمي خريد و بيشترش رسيدگي به اونايي كه به حضورمون احتياج دارند. و ميدونم كه باهم بودنمون باعث ميشه كه انرژي بيشتري را به خونه هاشون ببريم .
نمازها و دعاهاي دونفره .
فيلم ديدن .
قدم زدن تو شبهاي باروني و برفي و مهتابي و گوش دادن به سكوت شب.
هر از چند وقتي مسافرتي كوتاه .
باهم دعوا هم مي كنيم .
سوئتفاهم ها هميشه هستند .
ولي تمام اون دلخوريها به لحظات اشتيش ميارزه.
چند وقت بعدش يك كوچولو !
در موردش هيچ نظري ندارم ولي ميدونم كه بهمون انرژي ميده و پوستمون را هم مي كنه .
بسه ! هذيون بسه !
گرچه همش هذيون خالص نبود و رنگي از واقعيت و خاطره اي يكساله داشت .
حسهايي كه پارسال تجربه شون كردم و امسال در حسرتشونم .
لحظات خوبي كه دوامشون از رگبارهاي بهاري هم كمتر بود.
ولي تاثيرشون هنوز باقيست.
و لي خوب فكر مي كنم كه وقعا روياهايي بيش نبودند . چون حقيقت و واقعيت زندگي بيرحم تر و تلخ تر از اونيه كه من بتونم هضمش كنم.


نوشته شده در ۱۳۸٤/٢/٢۸ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody