دیبای چهلتکه

سالهاست كه مي خوام با هات حرف بزنم : شايد چون يك جورايي خودم را در اين وضعيت مقصر ميبينم ! البته تقصير من فقط اين بود كه بزرگ شده بودم و وارد اجتماع ! دلم ميسوزه براي صميميتي كه هيچ وقت نداشتيم ! خودخواهي من و غرور تو ! اونقدر خود خواه بودم كه هيچ وقت سعي نكردم بيشتر تلاش كنم تا شايد به هم بيشتر نزديك بشيم ؛ واقعيت اينه كه ادمي كه همش غر بزنه و يا نصيحتم كنه عصبيم مي كنه و حالا اونقدر از هم دور شديم و كه حتي نمي تونم بي هيچ سخني كنارت بشينم ! و غرور تو : كه هيچ وقت بهت اجازه نداد از يكي كه 12 سال ازت كوچكتره حرفي بشنوي والبته مي دونم كه مدلت اينجوريه ؛ چون اوني هم كه 12 سال ازت بزرگتره هم هيچي نمي تونه بهت بگه !
ولي ديگه خسته شدم ؛ خسته و فرسوده ! زندگي تو مثل يك دمل چركي مي مونه كه سرش بازه و دائم خونريزي داره ؛ حالا گاهي كم و گاهي بيشتر ! و داره شيره وجودم را مي مكه ! نتهنا من بلكه كل خانواده ! و همه هم مي دونيم تا خودت نخواهي هيچ چيز درست نميشه ! راحت بهت بگم زندگيت با همه عشقي كه همه بهت داريم براي ما شده يك شكنجه دايمي ! به جرات مي تونم بگم كه سهم تو در پيرشدن مامان و بابا به اندازه سهم ما دو تاست ! همه داريم عذاب مي كشيم و تو فكر مي كني كه فقط اين تويي كه بدبخت شدي !
ولي باور كن كه همگي خودمون را مقصر ميدونيم !
از وقتي يادمه هميشه ناراضي بودي ؛ هيچ وقت هيچ چيز راضيت نمي كرد ؛ چون هم يك كمالگرا بودي و هم نمي تونستي قبول كني كه زندگي ما و موقعيت خانوادگي ما اينه و اين مطلوب پدر مادرمونه و اونها دوست ندارند تغييرش بدند و ما هم اجازه نداريم اونها را وادار به تغيير كنيم ! اونها به اين نوع زندگي عادت كردند و دوستش دارند و اگر طرز فك ما با اونها نمي خونه اين ماييم كه بايد بريم دنبال اوني كه دوست داريم نه اينكه ازشون انتظار داشته باشيم كه اونها بشن اوني كه ما مي خوايم !

حالا حالاها ادامه داره ....
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/٤ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody