دیبای چهلتکه

اون مستی کم کم داشت از سرم می پريد که يکی يک سطل اب يخ روی سرم خالی کرد .
و اون نهال کوچک را زير پا له کرد .
ولی من تصميم گرفتم رشد کنم و بکوشم .
حتی با يک دل شکسته و يک غرور جريحه دار شده ....
اونقدر ميرم جلو تا به جايی که همين ادمها با حسرت نگاه کنند و افسوس بخورند که چرا ديگر در کنارم نيستند.
و ميدونم که اون دورها چقدر زيباست .
اين راه مثل بيابانيست که پشت يکی از تپه های دوردستش جنگلی مسحور کننده است.
ايندفعه اگر خاری به پايم نشست . کمی می نشينم وبه اطرافم نگاه می کنم .
شايد مثل اين بار غروب کوير اجرت زخم دل ريشم باشد.

ولی باز ميرم جلو تا به اون زيبايی جاودان برسم ..
که راه از رفتن برسد..................
نوشته شده در ۱۳۸٤/۱/٢۳ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody