دیبای چهلتکه

فردا مي خوام برم سف .
ازون سفرايي كه هميشه برام خاطره بهترين روزاي عمرم را تداعي مي كنه .
ولي نمي دونم اين بارهم همونطور ميشه يا نه .
سفر با ادمهايي كه با همه تفاوتهامون از يك سنخيم .
ادمهايي كه نمي تونم كسي را جايگزينشون كنم ولي نمي تونم باهاشون ارتباط برقرار كنم.
ادمهايي كه به غير از جمعشون بقيه جاها برام جهنمه .ولي با هيچ كدومشون هم صميمي نيستم .
ادمهايي كه بهترين و بدترين لحظات عمرم را با اونها تجربه كردم .
و فردا با همشون ميرم سف .
ميرم به جايي كه بهترين و بدترين خاطره هام ازاونجاست .
ميرم مشهد.
ولي يك جورايي مي ترسم .
مي ترسم از همراهي با كسي كه ديگه با من نيست .
مي ترسم نتونم حضورش را در كنارم تاب بيارم
و مي ترسم از نگاههايي كه روي ما زوم كردند ومي ترسم از حرفهايي كه رد و بدل خواهد شد.
ولي به اميد ميزبانم دارم ميرم .
اونكه هردفعه منو پذيرفته و واسطه انرژي الهي شده .
به اين اميد دارم ميرم كهبرسم به حياطش و بغض مونده تو گلوم بتركه و اشكهام هرچي غم مونده تودلم را بشورن و تمام بشه .
به اميد اون حس خوبي كه تو حرم مي گيرم تمام سنگيني نگاه ادمها را به جون مي خرم .

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱/٩ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody