دیبای چهلتکه

امروز ۲۸ ساله شدم !
نميدونم بايد خوشحال باشم يا غمگين ؟
وقتی نگاه می کنم می بينم بيشتر سالهای عمرم منتظر اتفاقی بودم تا بعد از ان کاری راشروع کنم به فعالیت .
در انتظار تعطيلی اخر هفته تا بتونم بی درد سر مشق و درس نقاشی کنم.
در انتظار تابستان تا بتونم با خیال راحت شبها تا صبح کتاب بخونم .
در انتظار تمام شدن دبيرستان تا بتونم با خيال راحت با ادمها معاشرت کنم.
در انتظار قبول شدن در کنکور چون تمام اينده و برنامه هام به اون بستگی داشت .
تنها ۴ سال از زندگيم بود که شبها به خاطر تموم شدن و از دست رفتن يک روزش اشک می ريختم .
۴ سال دانشگاه که اونم انتظارهای کوچولوی خودش را داشت .
مثل انتظار برای رسیدن روزهايی که کسی که دوستش داشتم کلاس داشت !
و بعد از اون باز اين انتظارها شروع شد.
انتظار برای رفتن سرکار.
انتظار برای حقوق اخر ماه .
انتظار برای استعفا دادن .
ولی کم کم نوع انتظارها عوض شد و خیلی از وعده ها درونی شد تا بيرونی .
تا جايی که الان رسيدم انتظار برای بهتر شدن حالم .!!
که می دونم نا ممکن ترين حالت برای انتظاره چون همش دست خودمه!
و ميدونم که بايد با خودم به صلح برسم و بتونم شجاعت لازم را برای تغيير پيدا کنم.
تنها چيزی که الان نياز دارم شجاعته !
ميگن توی سالروز تولد هر ادمی خدا يک فرشته براش می فرسته تا دعاهاشو بالا ببره .
شجاعت قلبی
اراده راسخ
ثبات قدم
و عشق

چيزاييه که با تمام وجود برای داشتنشون دعا می کنم.
نوشته شده در ۱۳۸٤/۱/٧ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody