دیبای چهلتکه

يك گلوله كوچك كه براي دل تنگ من خيلي بزرگ بود؛ ته دلم جا خوش كرده بود و با هر نفس بالا و پايين مي رفت . اين گلوله گاهي مي شد بغض و گاهي ميشد دلتنگي .
شنبه رفتم پيشش و با حرفاش اروم اروم اون گلوله را از ته دلم كشيد بيرون .
وقتي تنها شدم تازه فهميدم كه ديگه خبري ازش نيست .
ولي جاي خاليش بدجور مي سوخت .
با هر نفس انگار اتيش به جانم افتاده باشه تمام درونم مي سوخت .
به قول قديميا هنوز داغ بودم و نمي تونستم بفهمم چه بلايي سرم امده .


مستي حضور اون مرد بزرگ نمي ذاشت بفهمم كه چقدر ضعيفم .
سخت ترين قولها را بهش دادم و قسم خوردم كه پا روي دلم مي گذارم تا اين دل سركش زندگيمون را خراب نكنه .
با حرفاش بهم ثابت كرد كه براي يك زندگي مهر و علاقه دو نفر كافي نيست و اين دردي كه چند ماهه باهاش دست در گريبانم براي اينه كه تنها چيزي كه ما داريم يك انس و علاقه محكم و قويه و بر پايه اين حس نمي شه به جنگ تمام دنيا رفت .
بهم گفت دنيا اونقدر قوي هست كه اگر ادامه بدين همين عشق را هم تحت فشارش به نفرت تبديل مي كنه .
و من تمام تلاش خودم را كردم تا با دنيا بجنگم ولي شكست خوردم .
نه تنها دنياي بيرون كه دنياي درونمون هم مشكل ساز بود .
تلاش كرديم ولي به يك زبان مشترك نرسيديم . زبان مشتركي كه ما را در مقابل هجوم فشارهاي بيروني و دروني مستحكم كنه.
ما فقط همديگر را خالصانه دوست داشتيم و غير ازين هيچ نداشتيم ولي تفاوتهاانقدر زياد بود كه نتونستيم باهم يكي بشيم ومقابل شرايط بيروني بايستيم .
بهم گفت براي اينكه عشق را حفظ كنيد بايد جدا بشيد تا دلتون را كينه فرا نگيره .


و حالا دوروز داره مي گذره و اشكم بند نمياد و نمي دونم ايا تاب حضورش را در كنارم بدون اينكه چيزي بينمون باشه دارم يا نه ؟ ديشب توي جمع بوديم و من سخت ترين لحظاتم را گذراندم . خيلي سخته تحمل حضور كسي كه دوستش داري و بهترين لحظات عمرت را با اون ادم داشتي و حالا بايد برات يك اشناي دور باشه . بايد بشه يكي مثل بقيه . دعواها و سوتفاهمها را جلوي چشمت مياري و ميگي بايد خدا را شكر كني كه الان از شدت علاقه نمي توني حضورش را تحمل كني وگرنه اگر ازش متنفر بودي چه مي كردي .

ازم قول گرفت كه جمع را ترك نكنم و ازم قول گرفت كه دوباره اين رابطه را شروع نكنم.
اون لحظه به خاطر تمام بزرگي و احترام و ديني كه نسبت بهش داشتم قول دادم و قسم خوردم ولي حالا در غار تنهايي خودم دارم له مي شم . ميدونم كه اين ماجرا براي هر سه تامون سخته ولي بايد ازش گذشت .
ما دوتا كه اينده مشتركي را از دست دايم و او هم شاهد لحظات سخت دوتا از عزيزانش است .
تو اين دوروز همش با خودم مي گم يعني هيچ اميدي نيست و باز مرور خاطره ها و باز هجوم اشك و مي بينم كه اين اواخر هر قدم كه به سمت هم برميداشتيم هزار قدم ازهم دور مي شديم و بايد يك جا توقف كنيم .


بهار امسال بعد از سالها دلم ازگرماي عشق و مهر پرشد و حالا دوباره بايد با تنهايي و سردي بسازم . بديش اينه كه دقيقا در سالگرد شروعش تمام شد و بهار برام پر از خاطره هاي شيرين يك شروعه كه امسال هرشكوفه و هر باران بهاري و يا حتي باد بهاري منو ياد بهترين لحظات عمرم ميندازه و بهمين خاطره كه دلم نمي خواست بهار بشه .
من تاب تحملش را ندارم .
دو روزه كه اشكهام بند نمياد و نمي خواهم كه جلوشون را بگيرم چون مي دونم بر مرگ عشقم بايد سوگواري كنم .


نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٢/٢٤ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody