دیبای چهلتکه

يک ذره حالم بهتر شد.
يعنی حداقل با ديدن نشونه های بهار دلم نمی گيره و کم کم دارم مغزم را با برنامه ريزی های احمقانه پر می کنم که حداقل از واقعيت زندگيم فرار کنم .
يعنی دقيقا بشم مثل اکثريت.
ولی هنوز ته دلم يک گوله کوچيک سربيه که برای دل تنگ من خيلی هم بزرگ و جاگيره و هنوز با هر نفساگر مواظبش نباشم مياد بالا و تو گلوم گير می کنه .
ديروز تو ارايشگاه (که به زور خودم را برده بودم )برام يک اتفاق عجيب افتاد که هنوز نتونستم درکش کنم.
یک خانم خیلی پیر حدود ۹۰ سال با کلی بدبختی اومد تو و نشست بغل من.
حتی درست نمی تونست راه بره و دختر و پرستارش زیر بغلش را می گرفتند و به عبارتی حملش می کردند.
ولی بوی عطرش ارايشگاه را پر کرد.
گردنبند مرواريد و انگشتراش نظرم را جلب کرد.
لباساش با اینکه مدل قدیمی بودند ولی مرتب و شیک بودند.
از خانوم ارایشگر خواست تا مدل موها را نشانش بده و درست دست گذاشت روی یک مدل موی فانتزی ( هم از لحاظ رنگ و هم مدل )
منم که طبق معمول داشتم تو سر خودم ميزدم که ببین با این سن و سال چه روحیه ای داره و چقدر به سر و وضعش ميرسه !
اونوقت تو با این سن و سال نشستی و با تلسکوپم نمیشه یک ذره امید را ته دلت پیدا کرد.
و جالبيش این بود که خانمه رو کرد به من و يواشکی از دختر و پرستارش گفت :می دونی من فکر نمی کنم تا عيد دووم بيارم و اینجام نيومدم خودم را برای عید درست کنم . اومدم اين اخری بچه ها يک تصوير خوب ازم داشته باشند.
و من فقط نگاهش کردم.



فردا بخش بزرگی از سرنوشت من رقم زده ميشه .
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٢/٢۱ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody