دیبای چهلتکه

امسال اولين ساليه که با تمام وجود دلم نمی خواد عيد بشه و بهار بياد .
باور دارم اومدن بهار عين زجره برام.
دل من به سردی زمستون بيشتر نزديکه تا شور وحال بهاری.
می ترسم از اومدن بهار و از اينکه نتونم خودم را با طراوت و تازگيش وفق بدم.
شايدم سوگواری برای دل مرده و تمام انچه امسال بدست اوردم و از دست دادم بيشتر ازينا طول بکشه .
ولی ديگه قدرت مبارزه ندارم .
از بهار بدم مياد.
مشکل اينه که تو سرما و سکوت زمستون به تعادل رسيدم. دل سرد و يخ زده ام با برف و اسمون کبود همخونی داشت و حالا بهار مياد و من هيچ کاری نمی تونم برای دلم بکنم.
نمی تونم کاری کنم که دلم سبز بشه و شاداب ؛ يعنی امسال زمستون انچنان ريشه اش خشک شد که می دونم حالا حالا ها جون نمی گيره .
اينجوريه که ارزو می کنم کاش بهار هم نميومد تا با شنيدن صدای هر گنجشک اشکم سرازير نمی شد و يا با ديدن هر جوانه سبزی بغض گلوم را نمی گرفت.
بهار هميشه برای من معنی تولد و نو شدن را داشته ولی امسال حتی هيچ انگيزه ای برای
پذيرش حضورش ندارم.
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٢/۱٧ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody