دیبای چهلتکه

تو اين ساعتهای ساکت نيمه شب دو نفر نشسته اند و دارند با هم حرف ميزنند.
يعنی اميدوارم اينطور باشه !
انچه مهم است که نتيجه صحبتهای امشبشون سرنوشت منو رقم ميزنه !
نميدونم اخرش چی ميشه .
بايد اعتراف کنم که قدرت تصميم گيری ازم سلب شده.
اگر اين دو نفر امشب همديگر را نديده باشند تا هفته ها باز بايد تو اين بلاتکليفی دست و پا بزنم .
و فرار کنم از واقعيت .
اونقدر خودم را به کوچه علی چپ بزنم و يا سرم را با کارهای ديگه گرم کنم که يادم بره که بين زمين و هوا موندم .
و اونوقت دردهای عجيب غريب بياد سراغم و بهم بفهمونه که اگرچه به ظاهر خيلی خوشم ولی اون ته ته همه چی بهم ريخته است.
و من فقط فکر می کنم خوشم و همه چی روبراهه!
امروز چند بار خون دماغ شدم که ناشی از فشار بالا بود.
هر قطره خون به يادم مياورد که من هنرپيشه خوبی نيستم و اونقدر بازيم افتضاحه که حتی جسمم را هم نمی تونم گول بزنم.
ولی نمی دونم چکار بايد کرد چون تو اين ماجرا زندگی يکی ديگه هم در گيره و من نمی تونم تنها براي خودم تصميم بگيرم.
کاش اون دونفر امشب باهم حرف زده باشند و کاش او بتواند تصميم درستی بگيرد و من نيز.
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/۱٥ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody