دیبای چهلتکه

تمام اشتياقم برای شام کور شد وقتی از جلوم رد شدی.
حقم بود.
نمی تونستم جلوی هوسم را بگيرم و بايد خوب ادب می شدم.
خيرسرم چقدر هم ادب شدم.

کلی غر سر بابای مهربون که بايد به ما شام تولدت را بدی که با کمال پررويی زير سيبيلی رد کرده بودم و دريغ از يک کادوی خشک خالی!
اون پيرمردمهربون هم گفت باشه و تو اين سرما از ماشين پياده شد تا بره از سر پل مرغ کنتاکی بخره .
و من خر تو ماشين نشستم.
خدايا منو ببخش!
اونجا بود که ديدمش.
يک پسر جوون ۱۶ -۱۷ ساله ازين کارگرهای سر پل .
فقط از جلوی ماشين رد شد.
توی دستش يک دونه ازين پيتزا کوچولو ها بود.
ازينا که رو يک تيکه مقوا دستت ميدن .
با چه لذتی بهش نگاه می کرد .
تمام هوش و حواسش به پيتزاهه بود.
از جلو ماشين رد شد و از خيابان گذشت.
ولی اون نگاه گرسنه و اون اب دهنی که قورت داد ؛ بدجور لرزوندم.
معلوم بود که با تمام وجود منتظره که اونو بخوره .
وای ؛ اون حرکت گلوش که نشون می داد چه جوری داره اب دهنش را قورت ميده ...
چی می خواستی بهم بگی ؟
خودم می دونم که هنوز درگير نفسمم.
خودم می دونم که هنوز هيچی نيستم.
خدايا منو ببخش.
منو ببخش که وقتی رسيديم خونه مثل گاو نشستم و مرغ سوخاريها را خوردم .
منو ببخش که هنوز يادم ميره که تو هستی و فقط تويی که رزاق و روزی رسان بنده هاتی!
خدايا منو ببخش !
به خاطر تمام اون چيزايی که تو هستی و من نمی بينم .
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/٥ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody