دیبای چهلتکه

همديگر را دوست داشتند .
از باهم بودن لذت می بردند.
تصميم گرفتند ازدواج کنند.
خانواده ها موافق بودند و شاد.
هيچ مشکلی نبود.
بهش گفت : من هيچ چيزی ازت نمی خوام نه عروسی و نه ماه عسل و نه ست جواهر. عشق بين ما ارزشش بيشتر از ايناست .
و يک زندگی مشترک شروع شد .
سال اول که گذشت ديگه هم صحبتی با شوهرشارضاش نمی کرد.
انگار چشماش تازه باز شده بود.
توی هر عروسی بغضی خفه کننده تو گلوش بود و حسادتی غريب مهمون دلش.
از سال دوم خونه و زندگی و رخت و لباساش به نظرش نميومد.
خودشو با همسالای پولدارش مقايسه می کرد.
ديگه همديگر را درک نمی کردند.
حرفايی که روزای اول باعث شده بود تا به شوهرش فخر بفوشه حالا به نظرش يک سری چرنديات روشنفکرانه ميومد که نمی شد باهاش يک سير نمک بخره .
وتو سال سوم يک شب نشستند و درباره زندگيشون جدی صحبت کردند.و اخر سر
بهش گفت که اگر وضع ماليشون خوب بشه تمام مشکلاتشون حل ميشه !
شوهرش ازش پرسيد که ايا مطمئنه ؟ و تنها مشکلشون پوله ؟
و جواب شنيد که پول حلال مشکلاته و تمام بدبختيها زير سر بی پوليه !
و شوهرش گفت : پس تو فقط از من پول می خوای ! و من از فردا فقط پول به پات ميريزم .
به شوهرش گفت : تنها چيزی که منو خوشبخت می کنه اسکناسه !
و از فردای اون شب شوهرش شبانه روز کار کرد و کار کرد.
وعجيب وضعشون ازين رو به اونرو شد .
سال چهارم خونه تو کريمخان شد يک اپارتمان تو فرشته .
ماشين شخصی و ...
ولی خوب بازی بدی شروع شده بود .
تا می خواست با شوهرش حرف بزنه جواب ميشنيد که : مگه بهت پول ندادم ؛ برو بذار راحت باشم .
و يا اينکه : تو گفتی فقط پول می خوای ديگه روحم قسمت تو نيست .
و در استانه سال پنجم طاقتش تموم شد و گفت که ديگه اين وضع براش قابل تحمل نيست .
ديگه پول ارضاش نمی کنه و دلش گرمی روزهای اول را می خواد.
اميدوارم که هنوز دير نشده باشه !


دنيا را توی سرم کوبيدند وقتی ديدم يکی از عزيزانم تو جمع خانوادگيمون گفت : تمام اختلافات خانوادگی مال بی پوليه و اگه پول باشه همه چی حله !
اميدوارم شوهرش اين حرف را نشنيده باشه .

و من می ترسم . خيليم می ترسم نکنه دو سال ديگه به همين جايی برسم که اونا رسيدند؟؟؟
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٠/۱٢ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody