دیبای چهلتکه

نيمچه اعتقادي بهت داشتم . اونم از ترس بود . از اينكه خوب هميشه بهم گفته بودن هستي و ادمها را به خاطر كارهاي بدشون تنبيه مي كني ! ( هيچ وقت نمي بخشم اون معلم امور تربيتي كلاس دوم دبستانم را كه مي گفت : بچه هايي كه به سن تكليف نرسيدند اگر قبل از نه سالگي بميرند خدا مي بردتشون بهشت و ولي بقيه ادمها حتي خوب خوبشون يكراست ميرن جهنم و ساعتها از عذابهاي جهنم مي گفت . به خاطر حرفاش تا تولد نه سالگيم هر شب زار ميزدم و از خدا مي خواستم كه منو قبل از تولدم بكشه تا برم بهشت . دوران سختي بود )
بعدش كه يك خورده عقل رس شده بودم بايد موضع خودم را روشن مي كردم اونم تو خانواده اي با پدر لائيك و مادري معتقد ونه خيلي مومن . تو شبهاي بمب باران قول دادم كه اگر تموم بشه و زنده بمونم نماز بخونم ولي تا زماني كه موشك باران شروع نشد اين قولم عملي نشد .تازه تو اون شرايط رعب و وحشت به اين نتيجه رسيدم كه خوندنش ضرر نداره ولي ته دلم مي دونستم كه يك كمي ترسم را كم مي كنه و در حقيقت وجدانم را اروم مي كنه . خلاصه عبادتت را شروع كردم و از اونجايي كه ذاتم معامله گر بود بيشتر براي اين بود كه بهت بگم من نمازم را خوندم تو چرا اون چيزي كه خواستم بهم ندادي؟؟
روي هم در كل روز 10 دقيقه صرف نماز مي كردم اونم 4 تاي اخري چون اعتقاد داشتم نماز صبح كه واجب نيست!!!
پاش هم ميوفتاد اونقدر لفتش مي دادم كه قضا بشه و از زيرش در برم .ولي خيلي جالب بود با اينكه هيچ فشاري روم نبود و حتي مادر نماز خونم مي گفت كه با اين وضع نخوني سنگين تري ولي باز ادامه پيدا كرد و حالا كه نگاه مي كنم مي بينم كه هيچ وقت دلم نخواست نخونم .از دين وايمان فقط همين نماز را داشتم و ديگر هيچ . كوتاهترين دامنها و بازترين يقه ها را ميشد تو كمد لباس من پيدا كرد .
كج دار و مريض باهم راه اومديم ولي كم كم يك چيزايي عوض شد . ديگه نمي تونستم بهت بگم من كه نماز خوندم چرا چيزي را كه خواستم بهم ندادي؟ همه اون چيزايي را كه مي خواستم و حتي اون چيزاي خوبي را كه نمي خواستم را بهم دادي . سوخت و سوز نداشت ولي ديروزود داشت .
مثل يك كارگردان ماهر دونه دونه ادمهاي اطرافم را با زيركي هر چه تمام تر عوض كردي . به خودم اومدم و ديدم تو يك وادي ديگه ام. با ادمهايي اشنا شدم كه از جنس ادمهاي هميشه نبودند . ادمهايي كه غمشون غم نان و اب نبود كه نداشتند . غمشون غم اون دختر 5 ساله اي بود كه پدر معتادش به يك گرم هروئين فروخته بودش به يك افغاني ساديست.
حضورشون تو زندگي برام غنيمت بود و با اونها لذتي را كشف كردم كه نه تو پارتيهاي شبانه و نه تو عروسيهاي مجلل و نه تو پاساژهاي خريد پيدا نكرده بودم.
تغييرات كم كم تو وجودم ريشه دووند . يك روز ديدم از يك موجودي كه ممكنه باشه تبديل شدي به عشقي كه مي دونم هست .
ديگه نمازام از سر ترس نبود چون عشق و محبتت را درك كرده بودم ولي خوب هنوز چاشني رفع تكليف را به دوش مي كشيد. هنوز كش ميومدم بين اون چيزي كه بودم و اون كسي كه نمي دونستم چه بايد باشه . دكولته مي پوشيدم و
ميرفتم پارتي و ميومدم نمازشب مي خوندم و با هردوشم حال مي كردم.
بازم صبر كردي و حالا كه از دور مي بينم مي فهمم كه با من چه كردي. يك روز ديدم كه دلم مي خواد نماز بخونم . حس غريبي بود . ادم دلش بخواد كاري را انجام بده كه 15 ساله بدون هيچ احساسي تكرارش مي كنه.
و اون نمازي بود كه با عشق شروع كردم و فكر مي كنم به اندازه تمام نمازهاي اين 15 سال طول كشيد .
هيچ وقت اينقدر احساس خوشبختي نكرده بودم . به اندازه تمام لحظه هاي خوب كل زندگيم از بودنم لذت بردم .
نوشته شده در ۱۳۸۳/٧/٢٦ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody