دیبای چهلتکه

مکان : تو يکی از اين شيرينی فروشيهای لوکس
زمان : يک بعد از ظهر تابستانی

همينجوری که دارم تو شيرينی فروشی می گردم و حساب جيب و چربيهای اضافه را می کنم تو جهم به دوتا خانوم مسن شيک جلب ميشه که منو ياد اين خانومهای مسن انگليسی مياندازند همونا که چای و شيرنی نيمروز و عصرشون ترک نميشه ! منم که عشق نوستالژيا دارم مثل فضولا فاصله ام را باهاشون حفظ می کنم .
اولی : اينجا را ببين ؛ پای تازه !
دومی : اره خيلی تازه به نظر مياد !
و در همين حال به طرف پيرمرد فروشنده بر می گرده و با يک غرور و تشخص خاصی ازش می پرسه :
ببخشيد اقا لای پای شما چيه ؟
و اينجاست که ديبای فضول منحرف طاقت نمياره و منفجر ميشه !!
از همه جالب تر قيافه پيرمرده بود که تا مدتی نمی فهمید جريان چيه و خانومه هم با جديت تمام منتظر جواب بود.
نوشته شده در ۱۳۸۳/٦/۱٥ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody