دیبای چهلتکه

پرده اول
شاد و شنگول با دوستت تو يك تاكسي نشستين واز اينكه تاكسي گيرتون امده تو اين گرماكلي خوشين كه يكهو يك پسر جون با اسلحه ميپره جلو تاكسي و شروع به تير اندازي مي كنه ! گيج و ويج و مبهوت فقط نفستون را توي سينه حبس مي كنيد و دست دوستتون را فشار مي ديد . پسره پشت تاكسي سنگر گرفته و ازون ور يك عده پليس بهش تير اندازي مي كنند و مهم هم نيست كه تو اين تاكسيه 6 تا ادم نشستند كه با يك تير اشتباه ميرن رو هوا ! با كمك راننده تاكسي يك جورايي پياده مي شين و به زحمت خودتون را از مهلكه اي كه همه فقط تماشاگرن و هيچ كمكي از جايي نيست دور مي كنيد و تا مدتها فشار عصبي اين ماجرا ازارتون ميده !
وبا خودتون فكر مي كنيد انگار انچه اهميت نداره امنيته !

پرده دوم
بعد از مدتي با دلداريهاي دوستان و نزديكان حالتون بهتر شده و خونه عزيزي تو يك بعد از ظهر گرم دور هم جمع شديد و داريد از باهم بودن لذت مي بريد . ناگهان صداي فرياد زني به گوش مي خوره كه صداي خشن مردي همراهيش مي كنه !اولش به روي خودتون نمياريد مي گيد لابد ازين دعواهاي خانوادگيه !ولي وقتي با مشت به در حياط كوبيده ميشه و فرياد سوختم و كمكم كنيد به گوشتون مي خوره از جا مي پريد و به طرف در خيز بر مي داريد و با صورت سرخ و برافروخته زني روبرو مي شيد كه زار ميزنه و كمك مي خواهد . خوشبختانه پزشكي در جمعتون هست كه سريع دست به كار ميشه و اقدامات اوليه را اغاز مي كنه !
دختر نوجوان زن با بغض و گريه از دونفر موتور سواري مي گه كه با اسپري تو صورت مادرش چيزي پاشيده و فرار كردند . و مي گه كه با مادرش براي قدم زدن اومده بودند واون موتور سوارها را هم نمي شناختند .سر و وضع خانومه معموليه . البته ارايش داره و لباساشم مد روزه ولي نه اونقدر كه بشه انگ بدحجابي بهش زد .
خوشبختانه فقط گازاشك اوري بوده كه با گذشت زمان از التهابش كم ميشه ولي فشار عصبيش روي تمام كساني كه اونجا بودند سايه مي اندازه !
و با خودتون فكر مي كنيد كه انگار انچه اهميت نداره امنيته !

پرده سوم
نيمه هاي شب با صداي تالاپي از خواب بيدار مي شيد و با يك زندگي بهم ريخته مواجه ميشيد . خوشبختانه زماني بيدار شديد كه سارقان محترم كارشون تمام شده و رفع زحمت نمودند چون اگر كمي قبل بيدار مي شديد بايد تحمل تجاوز و ضرب وشتم و مرگ را مي كرديد . با كمي جستجو متوجه ميشيد كه دزدان محترم حفاظ اهني پنجره را با يك ميله اهني از ديوار در اوردند و چون اتاق خوابها طرف ديگه ساختمان است كسي بيدار نشده و البته اونها هم به كارشون وارد بودند. نيروي انتظامي عزيز و فداكار با لبخندي كج بهتون مي گه برين خدا را شكر كنيد كه نكشتنتون و بهتون هشدار ميده كه دفعه بعد نكنه با سارقان درگير بشين و سعي كنيد با ملايمت كارشون را راه بياندازيد چون در غير اين صورت اگر دزد عزيز دچار ضرب و شتم از جانب شما بشه مي تونه ازتون شكايت كنه و اونوقت بدبخت مي شين .
به روي خودشم نمياره كه وظيفه اونه كه امنيت را برقرار كنه تا اين اتفاق دوباره نيفته !

الان كه به ظاهر امنيت نسبي در كشور برقراره و در ظاهر همه چيز جاي خودشه ! نه جنگيه و نه اغتشاشي و نه اشوب و بحراني . و وضعمون اينه.
طوفانهاي حوادث و بحرانهاي سهمگين در افق كشور ديده ميشن ولي هنوز سايه اونها به ما نرسيده و واي به اون زمان كه خيلي هم دير نيست شايد تا يك يا دوماه ديگه ! و اون زمانه تازه معني امنيت را درك مي كنيم .

مادر بزرگ مادرم كه اشوبهاي دوره قاجار و پهلوي را با گوشت و پوست لمس كرده بود هميشه ازمون مي خواست كه دعا كنيم تا امنيت و ارامش را از ما نگيرند . و او چه خوب قدر امنيت و عافيت را مي دانست .
ولی نمیدونم حکمتش چی بود که این سه اتفاق باید برای من بيفته!
نوشته شده در ۱۳۸۳/٦/۱ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody