دیبای چهلتکه

فقط يک نشونه !
خيلی وقتها بعد از اينکه افتادی تو يک مسير ؛ بايد يک مقداری از راه را با شتاب طی کنی تا يک چيزايی را به خودت ثابت کنی ؛ بعدش ميرسی به يک جا که بايد وايستی و به پشتت نگاه کنی و فکر کنی !
فکر کنی به اينکه حالا بقيه مسير را چه جوری برم !
ازين به بعد ديگه فقط رفتن مهم نيست ؛ چگونه رفتنه که اهميت داره !
و وای به حالت که وقتی به اين نقطه برسی ؛ با اينکه مطمئنی تا اينجا درست اومدی ؛ دقيقا در زمانی که داری برای ادامه مسير با کيفيتی بهتر نقشه می کشی و به اينده اميدواری ؛ شرايط بيرونی مجبورت کنه که به ادامه دادن يا ادامه ندادن راهت فکر کنی !
وقتی داری به راهت نگاه می کنی می بينی حرکت تو روی زندگی خيلی از ادمها تاثير ميذاره و به خاطر اونها مجبوری که تصميم بگيری !
و من به اين نقطه رسيدم !
و قدرت تصميم گيری از من سلب شده !
هر تصميمی بگيرم با زندگی و اينده يک عده بازی ميشه !
من خودم رامسئول می دونم !
حتی مسئول زندگی اون دختر کوچولويی که تا حالا نديدمش و حتی دوستش ندارم!
اينده اونهم به تصميم من بستگی داره ؛ اگر چه تا به حال به خاطر اشتباهات پدر مادرش ايندش به گند کشيده شده !
خوب کم اوردم !
خدايا! اين مسيری بود که با دیدن نشونه های تو قدم توش گذاشتم !
منو اینجوری اين وسط ول نکن !
کم پيش مياد ازت به اين صراحت چيزی بخوام !
فقط يک نشونه !
يک نشونه که بتونم بفهمم !
خودت که ای کيويه من دستته !
منم قول ميدم تو این مدت حواسم را خوب جمع کنم تا بتونم نشونه را زود بگيرم !
خدايا خيلی دوستت دارم !


نوشته شده در ۱۳۸۳/٤/٢٦ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody