دیبای چهلتکه

در بدترین حال و روز هم که باشم، دیدن یک جوانه حالم را خوش می کند، یک غنچه و یا برگ نازک و ظریفی که تازه از سرشاخه رسته باشد. انگار یک جورایی امیدوار می شوم و نیرو می گیرم، دنیا برایم مهربانتر می شود و روشنتر، یک وقت هایی این جوانه کوچک سریک شاخه نیست، توی دل عزیزی است که خودش برایم موهبتی ارزشمند است، آنوقت است که ارج و قرب جوانه کوچک چند برابر می شود و شادی به ارمغان اورده اش صدها برایر.... یک جور شادی زیرپوستی ، لبخندهای بی وقت و غنج رفتن های دل. برای موجودی به کوچکی دانه لوبیا . بعد فکر می کنم که وقتی بدنیا بیاید چه حالی خواهم داشت، می توانم با او بازی کنم؟ مرا دوست خواهد داشت؟ چه شکلی است؟ دختر است یا پسر؟ به تمام خاطراتم با مادر و پدرش می اندیشم،رحالا یک شادی کوچک برایم به ارمغان اورده اند،وشادی زیر پوستی و لذت بخش ، شادی سال نود و چهار
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody