دیبای چهلتکه

گفت امروز تولد آقاجون است.

به او فکر کردم.

 به خاطراتی که از او داشتم.

چقدر کم و انگشت شمار بود.

اما شفاف تر از همه حس حضورش و دست های گرمش در شب اول بعد از مرگ بود.

چقدر گرم و چقدر مهربان دستی بر سرم کشید.

دستهایش را خوب به خاطر دارم اما...

دست های تپل اما قوی

بیشتر از خودش عطر کمد دیواری اتاقش یادم است.

دفترچه های حساب کتابش

و خوراکی هایی که همیشه در جیب هایش داشت.

سمبل استواری و قدرت بود برایم و چقدر درد داشت وقتی در خیابان می دیدمش و نمی شناختم.

سعی می کنم چیزهای خوب را به یادم بیاورم اما انگار او حکایت خود زندگیست برایم.

 حکایت پیری و از اوج به گوشه ای ساکت نشستن.

روزگار قدرتش را کم به یاد دارم و روزگار سکونش را بیشتر

و از همه سخت تر ، روزهای بیماری..

اقا جون برایم اما ، عطر نان قندی های گنجه اتاق را دارد.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٢ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody