دیبای چهلتکه

با همان وقار و تشخص همیشگی میزبانم است.

گفتم آمده ام تا از آنها برایم بگویی

از رفتگانی که در زمان حیاطشان هیچ وقت مرا شریک خاطراتشان نکردند.

گفت: چقدر این 90 سال زود گذشت و چقد ردور است خاطرات ایام جوانی.

گفتم از او بگو که همیشه ساکت یک گوشه مینشست و گوش می داد.

گفت شاد بود و زیبا

شادترین دختر این خانواده پر دختر.

عصر ها حیاط بزرگ را ابپاشی می کردند و او روی ناودان گوشه حیاط رِنگ می گرفت و آواز می خواند.

گفتم پس چرا همیشه اینقدر مغموم و ساکت بود.

گفت بعد از عروسی بچه اولش را از دست داد انگار غمش برای تمام عمر با او ماند.

گفتم شاد نبود و ما فکر می کردیم شاد نبودن جزئی از اوست.

گفت او شادترین خواهر من بود ولی با غم همنشین شد.

هردو ساکت می شویم.

او لابد به خواهر زیبا و سرزنده ای می اندیشد که شادی را به خانواده می اورد و من به آغوش مهربان و گرم همیشه ساکتی می اندیشم که چشمانی نافذ داشت.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody