دیبای چهلتکه

از پله ها که وارد کریدور پشت اتاق عمل شدم دیدمشان.

مادرم ، خاله ها و دخترخاله ها ...

منتظر تمام شدن عمل دخترخاله بودند.

از صبح همه بیمارستان بودند و وقتی من رسیدم دایی جان تازه رفته بود.

بودنمان به حال دخترخاله بیهوش ثمری نداشت ولی به یاد آوردم که حضور همگی هنگام بیماری پدرم چقدر قوت قلب بود و استرس هایم را کم می کرد.

وقتی خیالمان راحت شد از بابت بیمار جوانمان ، با مادرم به بیمارستان دیگر رفتیم.

در آسانسور باز شد چهره نگران عمه ها و دختر عمه ها و پدرم را دیدم.

اینجا برخلاف بیمارستان قبلی شلوغ بود.

شوهر عمه جان را تازه به ریکاوری برده بودند و منتظر دیدن دکتر بودند.

وقت ملاقات تمام شد و با مادر و پدرم به خانه برگشتیم.

هردو از صبح در کنار عزیزانشان پشت اتاق عمل بودند

خسته و نگران

و من به این فکر می کردم که چه خوب است عضو خانواده ای چنین حمایت گر باشی..

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢۸ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody