دیبای چهلتکه

زل زده ام به صورت دخترک...

طراوت و شادابی اولین حس هایی است که با نگاه به او به سراغم می آیند.

صورت ظریف و کشیده با چشم هایی خندان ...

چقدر نرم و چقدر مهربان...

لباس هایش اما خنده دار است .

ولی می دانم آن لباس ها بهترین لباس هایش است و چقدر حس خوبی بهش می دهند.

بیشتر نگاهش می کنم.

در یک کلام جوانی را منتقل می کند.

خوشحال است.

عاشق است و یاری در کنار خود دارد.

دوستانی هم زبان دارد.

هرچه بیشتر نگاهش می کنم بیشتر نمی شناسمش.

دورتر می شوم از او

فاصله من او خیلی زیاد است.

دستی به شانه ام می خورد ، به سپیده نگاه می کنم و می گویم : چقدر دورم از او.

می گوید: می فهمم.

میگویم :14 سال گذشته و من اینهمه تغییر کرده ام؟ دخترک توی عکس چقدر متفاوت است با من .

به سپیده آن ساله ها نگاه می کنم .

به نظرم تغییری نکرده از همان زمان ها بزرگ بود ولی انگار من بزرگ شدن و پیر شدن را باهم تجربه کرده ام.

من امروز سخت است ، خشک است و قاطع.

غمگین است و دلمرده.

اما اعتماد به نفس دارد.

دخترک دیروز شاد است و پرشور.

طراوت دارد و نشاط

امید دارد و عشق

عکس 14 سال پیش توی بازارچه خیریه بیش از هر عکس دیگری با واقعیت روبرویم کرد.

آیا 14 سال دیگر به من امروز با همین حس بد نگاه خواهم کرد؟

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody