دیبای چهلتکه

همه ما یک روزی توی ناخود آگاهمان عهدی می بندیم با شکست و نابودی...

عهدی می بندیم خوب نباشیم چرا که خوبی ما به ضرر خودمان یا عزیزمان تمام شده است.

در نتیجه عهد می بندیم و تمام آنچه ما را به خوبی و کمال می رساند را ناخودآگاه از بین می بریم.

دو قدم مانده به پیروزی دست از کار می کشیم...

بهانه های خوبی هم داریم برایش.

در نتیجه این عهد است که خودمان را لایق بهترین ها نمی دانیم .

مثلا اگر این زیبایی ما بوده که بهمان ضربه زده ناخوداگاه می کوشیم آن را با چاقی و شلختگی از بین ببریم.

بعد کم کم معنای زندگیمان هم از بین می رود.

ولی تنها کسانی موفقند که این عهد را بشکنند.

آنها تصمیم می گیرند بهترین باشند.

باور دارند خوب و موفق بودن به ضررشان نیست و بلکه تقویتشان می کند و حتی باعث می شود جهان اطراف هم جهانی زیباتر و امن تر باشد.

انها عهدشان را می شکنند و تلاش می کنند.

کارهای ناتمام را تمام می کنند.

به خود اهمیت می دهند و جلو می روند.

انها دیگر می دانند که آن شکست اولیه، به خاطر خوب بودنشان نبوده و دردی که کشیده اند نتیجه گوهر وجودشان نبوده بلکه فقط دامی بوده برای اسارت در تاریکی و تباهی ...

و چه آسان همه ما به این دام می افتیم.

الان فکر می کنم که وقتش است من نیز این عهد را بشکنم.

عهدی را که زمانی برای محافظت از خودم در برابر درد بسته ام و باعث شد بیشتر درد بکشم و آزار ببینم و آزار بدهم.

عهدی که در ان قید شده بود که زیبا، مهربان و خوشرو نباشم چرا که اینها باعث می شود افراد از من سواستفاده کنند.

الان می دانم که اگر من بهترین باشم ، راحت تر می توانم از خودم محافظت کنم.

عهدم با تباهی را طی آئینی خواهم شکست . ائینی تداعی گر شب یلدا که مرا از ظلمت به نور راهبر باشد...

الان که تباهی فراگیر شده زمان آن نیست من جزئی از آن بشم.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody