دیبای چهلتکه

يک روز خوب با بچه های واحد بهزيستی اهار !
يک روز خوب با دوستايی که همراهمند و همدل !
يک روز خوب با يک احساس عجيب ولی قريب و ملموس !
يک روز خوب با دلی که تاپ تاپ ميزنه و غنج ميره و چشمهايی نگران که نکنه کسی بويی ببره !
يک روز خوب با يک غروب زيبا و قلبی که تکليف خودش را نميدونه !
يک روز خوب با ادمهای خوب و ارام و دلی پر شور و ناارام !
يک روز خوب که شايد سراغاز لغزش من به ميدان جنگی ميان عقل و دل و خانواده باشه !
يک روز خوب که ميون اونهمه ادم خوب و ۱۲ تا پسر کوچولوی سرزنده ؛ ديگه نگاهم به اون ادم همون نگاه ديشب و پريشب و ماهها و سالهای پيش نبود !
خدايا ! اين امتحان که امروز ورقه هاشو پخش کردی ؛ سخت ترين امتحانيه که تا به حال اغاز کردم !
خدايا يعنی هيچ جور ديگه نميتونستی ثبات قدم منو تو اين راه بسنجی ؟؟!!
اين اتشی که امروز به دلم افتاد همون رودخونه پشت پرورشگاه را می خواد تا از لهيبش کم شه !
ولی خدای من ! دلم می خواد که کمکم کنی تا توی اين راه هدفم تغيير نکنه و همان عشق ورزيدن به بندگان تو باشه و نه صرف همراهی با اين ادم خاص !
دلم می خواد کمکم کنی که اگر بازهم قرار شد با انها جايی برم ؛ فقط و فقط رفتن و ادمهايی که به ديدنشون ميريم مهم باشن ونه ادمی که همراهمونه !
خدایا کمکم کن که نه من سدی در راه او باشم و نه او جلوی راه من را بگيره !
شايدم همش از حيله های اين بهار اغواگره که ادم را مست و مدهوش زيبايي های خودش می کنه و تمام سيستم حسی - عاطفی - عقلانی ادم را از کار ميندازه !
و فردا باز هم اون بشه همون يار مهربون و برادر همراه !
ولی کی بود می گفت عشق برادرانه بين دو جنس مخالف وجود نداره ؟
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/٢۱ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody