دیبای چهلتکه

از چی بنويسم ؟؟
از اينکه همش در ارزوی اونم که يکی منو سورپرايز کنه و وقتی اين اتفاق برام ميوفته ؛ اب از اب تکون نميخوره و ککم هم نمی گزه و يکجايی اون ته دلم می گم خوب بالاخره اونم شعورش رسيد که جواب محبتهای منو بده !!!
يا بهتره از اين بنويسم که هميشه دلم می خواست از کسی که انتظار ندارم ؛ هديه ای بگيرم و
وقتی اين اتفاق در کمال ناباوری بعد از سالها ميوفته ؛ همون ته دلم کلی افکار منفی مياد سراغم که چه دليلی داشت اين ادم بهت کادو بده ؟؟؟
شايد هم بد نباشه از اين بنويسم که هميشه دوست داشتم ؛بين کسانی باشم که بهم بگن دوستم دارند و از این که من تو زندگيشون حضور دارم خوشحالند ؛ و وقتی اين حرفها بهم زده ميشه ؛ باز هم ته دلم با خودم میگم اينام ديدن حال من چقدر بده ؛ حالا می خوان يک چيزی بگن !
گاهی فکر می کنم اونقدر تو تنهايی و با روياهام زندگی کردم که وقتی اون روياها به حقيقت می پيونده ؛ نمی تونم باورشون کنم !!
و شايد اينکه واقعا من بلد نيستم شاد باشم و خوشحال بشم ! پس می گردم دنبال دليلی که بتونم اين بی احساسی را توجيه کنم !
ولی اين را بايد باور کنم که من لياقت کمک کردن وعشق ورزيدن بی دريغ را ندارم و برای ذره ذره اعمالم انتطار جواب دارم و اين اصلا خوب نيست .
ته دلم را لجن گرفته و بايد لايروبی بشه !!

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/۱٤ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody