دیبای چهلتکه

وقتی داشتم از توی کوچه پس کوچه ها به طرف خونه می امدم به تابستان فکر می کردم...

سال هاست به جز بهار فصل ها برایم بی معنی شده اند...

نمی فهمم کی می آیند و کی می روند...

بهار اما روح خودش را دارد و قدرت جادوییش را ...

تابستان را سال هاست که حس نکرده ام ...

سال هاست که در تابستان لحظات جادویی نداشته ام...

تابستان کودکی یعنی بوی توت چتری سیاه ، عطر کلهای سرخ ...

بوی کلر استخر و سرمای استخر تازه آب انداخته شده ...

عصر تابستان یعنی اب پاشی و حیاط و بوی خاک نم خورده...

شب های تابستان یعنی شام توی تراس بزرگ و اب تنی زیر نور ماه ...

سال هاست که توت چتری و استخر جای خودشان را به بزرگراهی پر ترافیک داده اند...

سال هاست که دیگر تابستان فقط گرما است و گرما...

بی هیچ عطر و بویی..

انگار بر عکس خرس های قطبی ، تابستان ها به غار می روم ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٩ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody