دیبای چهلتکه

افسردگی شاخ و دم ندارد...

روزهای بسیباری را با این حس گذرانده ام و به تک تک حس و حالش واقفم .....

اینکه رخت خواب برایت امن ترین جای دنیا باشد ...

اینکه خواب برایت بهترین مفرها باشد...

 حوصله آدم ها را نداشته باشی.....

حوصله هیچ کار شخصی را نداشته باشی...

انفعال کامل....

به سر و وضع و دور و برت نرسی چون پاسخی برای خودت نداری و نمی توانی جواب بدهی که چی؟

هدف ها و برنامه ریزی هایت را نقش بر اب می بینی...

حوصله شروعی دوباره را نداری...

زیر لب به شعار همیشگیت می خندی:

جهان گر جمله از من رفت گو رو..... زمشتی خاک ریزم طرحش از نو

تک تک لغات این شعار برایت بی مفهوم است...

تلخی را در تمام وجودت حس می کنی و کنترلی روی اشک هایت نداری...

دلیل منطقی و واضحی برای این حالت نداری...

حتی خودت را نمی توانی مجاب کنی که چرا....

می دانم که در پی این حالت بیماری های عجیب و غریب و خمودگی به سراغم خواهد آمد...

روی آن را ندارم که به دوستان و یارانم دست دراز کنم و کمک بخواهم. سالها ست که در نوسانات احساسی من  شریک بوده اند و زیر پر و بالم را گرفته اند...

خوب می شناسم این حس و حال را و یک هفته است که به در و دیوار می زنم تا دچارش نشوم ولی موفق نشدم...

حالا منم و یک دنیا تلخی ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody