دیبای چهلتکه

روزهای اخر شهریور پارسال بود که دیگر طاقتم تمام شد و کارم را عوض کردم تا از محیطی که آدم های آن برایم قابل درک و تحمل نبودند دور شوم ....

با پای خودم آمدم بیرون ولی ته دلم از اینکه تا گفتم من می روم و گفت برو دلخور بودم ...

6 ماه دیگر را دورادور خبر داشتم ازشان و وقتی در پایان سال فهمیدم که با عصبانیت قهر کرده و استعفا داده و بهش گفتند برو و دلخور شده که چرا ، نمی دانستم خوشحال بشو م یا ناراحت .

دقیقا بلایی که سر من آورد سر خودش هم امد....

یک ماه بعد وقتی بهم خبر دادند که دیگری که مصبب تمام این آزار و اذیت های محیط بود را تعدیل کردند بی برو برگرد خوشحال شدم....

شاید دلم خنک شد...

در عین حال دلم هم سوخت که با توجه به شرایطش همچین اوضاع خوبی در انتظارش نخواهد بود...

راستش اینها تمام برای باور بخش منفی وجود خودم است که بدانم همچین آدم علیه سلامی هم نیستم و از انتقام لذت می برم....

بلایی که سر این دو نفر آمد برایم دوتا درس داشت....

1- هیچ وقت به چشم ندیده بودم که جزا در همین دنیا است. یعنی یا شامل مرور زمان می شد و یا آن ادم از زندگیم حذف می شد....

2- مواظب باشم . دل آدم ها بازیچه نیست.....

ولی باید اعتراف کنم یک جورایی لذتی که در انتقام است در عفو نیست.....!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۸ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody