دیبای چهلتکه

یک زمانی تنها تعریفی که داشتم از خودم دخترکی درونگرا بود و تسلیم.

 این روزها اما برونگرایی غوغا می کند و سرکشی ...

چه شد اینجوری شدم ؟ نمی دانم.

 محل کار جدید انگار مال خودم است. انگار همه به من تکیه دارند و یک جورایی شدم از ارکان آن . برای خودم هم عجیب است. همه کار هایشان را با من چک می کنند و از من نظر می خواهند در صورتیکه سازمان طوری طراحی شده که همه یکدست و در یک سطح باشند و رئیس ومرئوسی نباشد.

همین برایم جای تعجب دارد شاید به خاطر سن وسالم باشد و غلیان احساس مادری...

از خانه خودم بیشتر بهش می رسم . روی تمیزی و مرتب بودن آنجا حساسم و اگر یک دهم این وقت را در خانه می گذاشتم شاید مادرم خوشحال تر بود.

نمی دانم حسی که به او دارم دلیل اینهمه حساسیت است یا نه کلا آدم متفاوتی شده ام.

و بعد از همه شلوغی های کار به خلوت خانه پناه می برم و دخترک درونگرا سر برون می آورد و سفره دل را در این صفحات مجازی می گشاید...

لحظات تنهایی خودم را بیشتر می شناسم و در طول روز کاملا غریبم با خودم . گرچه نقابی نیست و تظاهری ...

فقط بعددیگر وجودم است که بروز میکند. یک بعد که گویا سال ها غبار فراموشی گرفته بود و حالا در معرض دید است.

هردو وجه را دوست دارم . چه آن دخترک شلخته با تنبان گل گلی قرمز زیر لحاف را که یک دستش بشقاب تنقلات است و چه ا، زنی که با کفش پاشنه بلند و رژ لب زرشکی کلی دستور می دهد و غر غر می زند...

ولی می دانم که هنوز قدرت با دخترک اولی است و این از شلوار های کمر کش و لباس های جینگول زیر مانتو پیداست

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody