دیبای چهلتکه

به شب های یلدای زندگیم فکر می کردم تو ترافیکی که  قفل شده بود.

به شب یلدای پارسال که کادوهای شب یلدای از ما بهترون تو سبدهای چند صد هزار تومانی جلوی گلفروشی یادم انداخت که چقدر دلم می خواست یکی برایم هدیه شب یلدا بیاورد....

یا شب یلدایی که فال حافظش که باعث شد تا پای زنی تنها به زندگی عاشقانه ام باز شود و سر اغاز همه تمام شدن ها و درد هایی که از خیانتش کشیدم بشود...

شب یلدای دیگری که به بیمارستان رفتیم تا در کنار بیماران سرطانی باشیم و چقدر الان ناتوانم از عشق بی دریغ ....

شب یلدایی که همه خانه ما جمع بودند و سال بعدش خیلی ها دیگر نبودند از جمع... و همین شد که قدر بدانم تک تک باهم بودن ها را ...

شب یلدای دیگری که با دوستان به رستوران سنتی دربند رفتیم و چقدر دوست داشتنش گرمم می کرد...

از بین تمامی 34 شب یلدایی که تجربه کردم همین 5 تا به وضوح یادم مانده و برای یاد آوری بقیه باید سری به دفتر هایم بزنم .

ولی می دانم که شب یلدای ترافیکی امسال را از یاد نخواهم برد....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody