دیبای چهلتکه

هنوز صبح ها شاید به عادت یک ماه گذشته با گریه سر کار می روم ...

در تمام طول مسیر تا سرکار گفتگوی ذهنی خشمگینی ادامه دارد ...

خشمی که نمی دانم چگونه از دستش خلاص شوم و به مجردی که تنها می شوم به سطح می آید ....

باید بنویسم شاید زودتر تمام شود .

تغییراتی که در این یک ماه در زندگیم رخ داد ناراضی نیستم ولی از اینکه به خاطر آدم ها و تفکراتشان از کار برای سازمانی که دوستش داشتم و مدیرعاملی که پویاییش را تحسین می کردم محروم شدم  خشمگینم و شاید هم از خودم ....

نمی توانم از خودم ناراضی باشم به خاطر نوع عملکردم چرا که همواره سعی کردم به بهترین وجه عمل کنم و تمام تلاشم را بکنم که کاملترین دستاورد را داشته باشم .

ولی می توانم از خودم عصبانی باشم به خاطر سادگی بیش از حد و بازی خوردن های پی در پی و احساسی عمل کردن  ...

و حالا احساس آدم معتادی را دارم که در حال ترک است . هر روز و هر ساعت سمومی که به خاطر حضور در یک فضای مسموم در روحم خانه کرده کمرنگتر می شود.

سم غیبت ها و زیر آب زنی ها و انفعال....

باید بیشتر بنویسم ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٦ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody