دیبای چهلتکه

فریادی در گلویم هست ...

هیجانی شاید....

 درد زاده شدن را دارم ....

انگار از فشاری در عذابم . فشاری که شاید بعدش رهایی باشد .

ولی لبریز از ناشناخته ها ..

می ترسم ؟

حس مسافری را دارم که بار بسته و دل کنده ولی مقصدش معلوم نیست .

 نمی دانم به کجا ولی می دانم دیگر نمی توانم بمانم .

حال و روز عجیبی است ...

هیچ وقت اینقدر بلاتکلیف و بی تعلق نبودم ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody