دیبای چهلتکه

خدايا من دليل اينهمه محبتت را نسبت به خودم نمي فهمم و . يعني خيلي چيزاي ديگه هم هست تو اين دنيا كه من نمي فهمم ولي اين را مي فهمم كه تو بهترين را براي من مي خواهي ولي نمي فهمم كه من با اينكه مي دونم اين اتفاقها بهترين اتفاقهايي است كه ميتونست بيفته و اگر اونجوري كه من دلم مي خواست زندگيم شكل مي گرفت بدبخت شده بودم ؛ نمي دونم چرا اينهمه غر ميزنم !
ديشب ديگه خودم حالم از خودم بهم خورد كل اون ساعتهاي خوب را داشتم بهت غر ميزدم !
ولي تو در عوض مجبورم كردي كه قولی را كه مدتها پيش به خودم دادم عملي كنم و تهديدم كردي كه اگر اينكار را نكنم بهترين ادمي را كه تو زندگيم مي شناختم ازم ميگيري !! و حالا من مجبورم روزی یک ساعتم را در خانه سالمندان یا پرورشگاه سر کنم !!!
خوب راستش من از اول ميدونستم كه اگر به اميد خودم بمونم قدم از قدم بر نميدارم ؛ و لياقتم همينه كه چوب بالا سرم باشه و مجبور بشم كاري را بكنم !
خدا جون فقط قدرتشو بهم بده تا كم نيارم و كمكم كن كه شروع كنم !!

دو تا از دوستام ديروز از بم رسيدند و داستاني را در بين بيشمار داستانهاشون گفتند كه من موندم چه برداشتي ميتونم ازش بكنم ؟؟

خانواده اول
احساس كردند كه زمين ارام نيست و پرتلاطمه و جرات نكردند كه شب را زير سقف بگذرانند و تمام شب اسبابهاي بدرد بخور را جمع كردند و توي حياط گذاشتند و خودشون هم اونجا خوابيدند . زلزله كه مياد خونه با زاويه زيادي رو به جلو خم ميشه و رو سرشون سقوط ميكنه و همه درجا كشته ميشن !!
خانواده دوم
خانواده اول بهشون هشدار داده بودند و گفته بودند كه شب توي خونه نخوابند ومثل اونها عمل كنند ؛ ولي اينها تصميم گرفتند كه باور كنند مرگ دست خداست و شب را در امنترين اتاق ساختمان به سر بردند . زمان زلزله چهارتا ديوار نثل پوست پرتقال از هم باز ميشه و سقف درسته مياد پايين و در فاصله نيم متري زمين به بقاياي ديوارها گير ميكنه و اونها بدون كوچكترين خراشي از زيرش بيرون ميان !!
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/٩ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody