دیبای چهلتکه

از اولش كه مترو راه افتاد ؛ كلي حسهاي عجيب و غريب برام به همراه اورد !
مثلا اون اوايل كه هنوز خلوت بود و تو واگنها پرنده پر نميزد وقتي سوار ميشدم و به واگن نيمه خالي نگاه مي كردم هر لحظه انتظار داشتم كه اون روح مشوش فيلم (روح ) را ببينم كه داره به طرف من مياد و روزنامه ها و مجلاتيه كه به اطراف پخش ميشه !! ولي حالا ديگه ازبس ادم اون تو مي چپه كه فكر كنم روح ها هم تر جيح ميدن برن يك جاي خلوت تر !!
چيزي كه تو اين چند ساله برام عادي نشده و باهاش مشكل دارم اينه كه وقتي تو يك ايستگاه منتظر هستم ؛ غير ممكنه كه قطار مسير مخالف بياد و مسافراش را سوار كنه و بره و من دلم نگيره و اشك نريزم !!وقتي اخرين واگون داخل تونل ميشه و يواش يواش دور ميشه ؛ نگاه بغض الود منو هم با خودش ميبره و كلي دلم مي گيره !!
در بهترين و خوشبينانه ترين حالت اين اتفاق بايد وقتي بيفته كه از قطاري كه بايد سوار بشم ؛ جا بمونم و 10 دقيقه وقتم تلف بشه ولي هميشه قطار جهت مخالف كه به داخل تونل ميره انگار تموم ارزوها و اميدهاي منو هم با خودش ميبره و يك دلتنگيه سنگين برجا ميذاره !!!
ومن هنوز دليلش را كشف نكردم !!
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/٦ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody